تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طب يوسفى ( جامع الفوائد ) ( فارسى ) — صفحة 23

مساهمون:

ص٢٣

كابوس

كابوس كه عوام هرات عبد الجنه كويند علامتش درد موى سرخى چشم و بسيارى خواب و پرى ركها است و در بلغمى فراموشى و كاهلى و در سوداوى خشكى چشم و بينى و تيرگى رنك و فكر فاسد باشد رباعيه
چون زحمت كابوس شود عارض مرد * آسايش خواب بر دلش گردد سرد هر ماده كه موجب آن شده است * آن ماده را ز تن برون بايد كرد
يعنى اگر ماده خون بود فصد بايد كرد و اگر خلطى ديگر باشد مناسب آن مسهل بايد داد

علامت بد در كابوس

هركس كه به بسيارى كابوس بود * وز كم خردى پى علاجش نرود در آخر كار يا شود ديوانه * يا صرع كند پديد يا سكته شود

خدر

خدر يعنى كرخ شدن عضوى چون از ماده سرد و تر بود علامتش سردى ملمس و رطوبت دهان و كاهلى و فراموشى است رباعيه
چون عضو كسى را كرخى روى نمود * از روى علاج بايدش قى فرمود بايد ماليد بعد از آن روغن قسط * چندانكه ز صحتش برآيد مقصود
صفت داروئى كه بلغم را بقى دفع كند تخم ترب و شبت
طب يوسفى ( جامع الفوائد ) ( فارسى ) — صفحة 23 | يوسف بن محمد بن يوسف الطبيب الهروي