نيز در ميانه نه پسنند
سدر
سدر يعنى تاريك شدن چشم بوقت برخواستن چون از بخار بلغمى بود علامتش سستى اعضاء و كاهلى و فراموشى بود رباعيّه
آن را كه درون او بخار انگيزد * تاريك شود چشم چه برپا خيزد
بايد كه خورد كباب يا قليه خشك * وز سير و پياز و مثل آن پرهيزد
دوار
دوار يعنى كرديدن سر چون از بخار بلغمى باشد علامتش كرانى سر و رطوبت بينى و نرمى نبض است رباعيه
از دست بخار چون بكردد سر مرد * اطريفل خورد ميل مىبايد كرد
از اشربه بايدش شراب ليمو * وز اغذيهاش كباب مىبايد خورد
صفت اطريفل خورد
كه اطريفل كويند هليله سياه و آمله و پوست هليله زرد و پوست بيله از هريك ده مثقال همه را بكوبند و بهبيزند و به بيست مثقال روغن بادام كه صفتش در سهر كذشت ضم ساخته بدست بمالند و به صد و پنجاه مثقال عسل سرشته هر روز دو مثقال غلوله كنند و فروبرند
صفت شراب ليمو
صفت شراب ليمو قند سفيد هشتاد مثقال صاف كرده بجوشانند تا نيك غليظ شود ديك را فروگيرند