كه پيشرو گله باشد گرگ از آن حوالى بشود .
پيه : اگر پيه او در دست مالند و پاى ، سرما باز دارد .
اگر پيه او در قضيب مالند و مجامعت كنند دوستى افزايد .
اگر پيه در دست و پاى مالند و دست بر ران خفته نهند و بگويد مرا خبر ده از فلان ، خفته در سخن آيد و از آن كس خبر دهد او را - بىآنك خبر دارد .
سرگين : اگر سرگين او خداوند قولنج بخورد سود دارد .
و اگر در ميان سرگين او چون بجويند استخوانى يابند كه خداوند قولنج با خود دارد فايده باشد و صرع ببرد .
اگر سرگين گرگ در پوست پاره كنند و با خود دارند نقرس را سود دارد .
سرگين او با انگبين و روغن بياميزند ، يك كفچه از آن به خورد قولنجى دهد شفا يابد .
قضيب : اگر قضيب او خرد كنند و به گاه مجامعت لختى به آب دهان تر كرده به قضيب درمالند با هر كه مجامعت كند هرگز از وى نشكيبد .
و اگر در ديگ بريان كنند و پاره كنند ، هر كه از آن پارهاى بخايد جماع را قوّت دهد .
و اگر قضيب گرگ بگيرند و به نام زنى كه راه زهدان بسته بود و نگشايد و تا آن بسته بود هيچ مرد با وى گرد نتواند آمدن تا آنگه كه بگشايد .
چنگال : چنگال گرگ در بالين كودك خرد بنهند به شب نترسد و دلير باشد .
دنبال : يك شاخ از دنبال گرگ در گوش نهد مستى « 1 » باز دارد .
شش : اگر شش او بگيرند و خشك كنند و با گشنيز يك جا بسايند كسى را كه دمادم دلكوبه « 2 » باشد بخورد بهتر شود . / 26 /
زهره : زهرهء گرگ چون بگيرند و خشك كنند و با كنجده بر جراحت نهند سود دارد .
و گزيدگان [ را ] همچنين سود كند چون درش مالند .
اگر زهرهء گرگ با روغن گل يا روغن ياسمين بگدازند « 3 » و به نام كسى قطرهاى از آن بر ميان ابرو مالند ، چون همان كس بيند فتنه شود .
هامش
( 1 ) . م : مبنى ، تصحيح مبتنى بر پ 140 ، و پ 161 .
( 2 ) . م : طباك ( ؟ ) شايد تپاك ( تپ + اك ) به معنى طپش .
( 3 ) . اصل : بگذارند .