آن بسوزد . « 1 » بعد از آن فرو بايد گرفت و ببايد پالود . پس زاج آن قدر كه سياه شود « 2 » بربايد افگند كه نيك بود . ( پس به هر رطلى آب درمسنگى و نيم صمغ اعراب درو بايد افگندن . ) / 354 /
ديگر
( بختيشوع گفت ) انقاس پارسى ( فراگير ) هر كدام سبكتر . ( پس بر ) هر منى ده درمسنگ صمغ عربى « 3 » برافگن و بيست درمسنگ مازو ( ى ) سوده و پنج درمسنگ قرطاس سوخته هم ببايد كوفت ( نرم ) و به سپيدهء خايهء مرغ ببايد سرشت . پس چند فندقى بايد كرد و بنهادن تا خشك شود . هرگه كه از آن در دوات كند ( از مداد ) نيكوتر آيد .
ديگر
اگر اشمه « 4 » به آب صمغ عربى بگدازند ( و قدرى دودهء چراغ درو حلّ كنند ) مداد آيد سياه و نيكو .
و اگر شحم حنظل با زهرهء گاو با مداد بياميزند مگس « 5 » بر دوات و نوشته ننشيند .
و اگر آب خرما ( ى ) هندى در دوات كنند بدان دوات هيچ نتوان نوشت . / 355 /
هامش
( 1 ) . م : آب برود .
( 2 ) . م : كه آن را سياه كند در آن .
( 3 ) . م : اعرابى .
( 4 ) . ك : اشمه م : وشه .
( 5 ) . م : برآميزند .