تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بستان الأطباء وروضة الألباء ( فارسى ) — صفحة 14

مساهمون:

ص١٤
بگذارم . غلام گفت : اسب را نزد ما بگذار كه تا بامداد بسته بماند و سپس بامدادان به خواست خدا سفر را آغاز كن . بامداد فردا جوان بر در خانهء ابن مطران آمد و ابن مطران نامه‌اى كه با خط خود به عز الدين فرخشاه نوشته بود همراه با نسخه‌اى كه حاوى دستورهاى درمان او بود به او داد و دويست درهم نيز به او بخشيد تا نفقه خانه‌اش باشد . جوان بسوى صرخد سفر كرد و مطابق دستور ابن مطران او را درمان نمود و او از آن بيمارى بهبود يافت و به حمّام رفت و به جوان يكى از بهترين خلعت‌ها را پوشانيد و استرى با زين و سر افسار زرين و هزار دينار مصرى به او بخشيد و سپس به او گفت : آيا در خدمت من درمىآيى ؟ جوان پاسخ داد : نمىتوانم بپذيرم تا آنكه با استادم حكيم موفّق الدين ابن مطران مشورت كنم . عز الدين گفت : حكيم موفّق الدين چه كسى است او غلام برادر من است او نمىتواند تو را از صرخد بيرون آورد . وقتى كه اصرار ماندن فزونى و سختى گرفت جوان گفت حال كه اين‌چنين است من تا منزل مىروم و برمىگردم و سپس به خانه رفت و خلعت و زر و آنچه كه گرفته بود با خود آورد و گفت : آنچه را كه به من بخشيديد پس مىدهم سوگند به خدا كه من به پزشكى آشنائى ندارم و نمىدانم كه آن چيست و آنگاه داستان خود با ابن مطران را نقل كرد . عز الدين به او گفت مجبور نيستى كه نزد ما پزشك باشى آيا بازى نرد و شطرنج را هم نمىدانى ؟ گفت : چرا مىدانم . و چون اين جوان داراى ادب و فضيلت بود عز الدين به او گفت تو را حاجب خود گردانيدم و اقطاعى را به تو واگذار مىكنم سالى بيست و دو هزار درهم عايدى دارد . جوان گفت : فرمانبردارم اى مولاى من فقط اجازه مىخواهم كه به دمشق نزد حكيم موفق الدين روم و دست او را ببوسم و از خوبى كه دربارهء من كرده سپاسگزارى كنم . به او اجازه داده شد و نزد ابن مطران آمده و دست او را بوسيد و سپاس فراوان او را گزارد و آنچه را كه به او بخشيده بودند در پيش او گذاشت و گفت اين‌ها را در اين سفر بدست آوردم بفرمائيد