ابن مطران راهنمائى گرديدم و با اجازه او وارد خانهاش شدم او را نيكو خلقت و خوش اخلاق يافتم كه خوب سخن را مىشنيد و خوب پاسخ مىداد . خانه او در عمارت و تجمل در نهايت زيبائى بود . لولههاى زرين بركه او كه آب از آنها جارى بود شاهكارى از صنعت بود . در پيشگاه او غلامى بسيار زيبا را ديدم كه به پردهدارى مىپرداخت و نام او عمر 10 بود . سپس نظرم به فرشهاى گسترده افتاد كه بوى خوش آنها مرا خيره مىكرد من از او حاجت خود را درخواستم و او با برآوردن آن بر من منت نهاد . صاحب جمال الدين مىگويد من زوجه او و فرزند عمر حاجب را بعد از سال ششصد در حلب با حالت رقّتبارى ديدم كه در كنف ملك ظاهر فرود آمده بودند و با صدقهاى كه بر ايشان مقرر شده بود در آنجا اقامت گزيدند . آن زن پس از مدتى وفات يافت و پس از او آگاه نشدم كه به سر فرزند عمر چه آمد .
هنگامى كه ملك ناصر صلاح الدين يوسف بن ايوب كرك را فتح كرد حكيم موفق الدين يعقوب بن سقلاب نصرانى 11 به دمشق آمد . او جوانى بود كه كوفيه و تخيفهء كوچكى بر سر جوخه ملوطه كبود رنگى همچون جامهء پزشكان فرنگ بر تن داشت و نزد موفق الدين بن مطران رفت و به خدمت او درآمد و با او تردد مىكرد تا شايد از او بهرهمند گردد . ابن مطران به او گفت : اين جامهاى كه تو بر تن دارى مناسب حال پزشكى كه در دولت اسلام است نيست و صلاح آن است كه جامه خود را تغيير دهى و به جامه پزشكان بلاد ما درآئى سپس براى او جبهاى گشاد عنابى آورد همراه با بقيارى كه آن را كامل مىكرد و از او خواست كه آن دو را بپوشد و سپس به او گفت كه در اين جا فرمانرواى بزرگى است كه او را ميمون قصرى 12 گويند و او بيمار است و من نزد او رفت و آمد دارم و او را درمان مىكنم تو با من بيا و درمان او را تو به عهده بگير وقتىكه همراه او رفت ابن مطران به امير گفت : اين پزشكى فاضل است و من در صناعت پزشكى به او اعتماد و وثوق دارم او ملازم تو و مباشر احوال تو
بستان الأطباء وروضة الألباء ( فارسى ) — صفحة 12
مساهمون: اسعد بن الياس ابن مطران
ص١٢