تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧

جَلوار

: نباتى است با بيش رويد و بيش را ضعيف كند . و چوبى است همچون زراوند ، دل را قوت دهد و قوىتر از درونج است و ترياق همه زهرهاست .

جوزبوبا

: گرم و خشك است اندر آخر درجهء دوم . جگر و سپرز را قوت دهد و فم معده را و خداوند عسر البول را سود دارد و قى باز دارد و خداوند اوجاع مفاصل سرد را سود دارد . و بوى دهان خوش گرداند و در دهان گرفتن ، لقوه و استرخا را سودمند بود .

جوزماثِل

: زهرى است خدركننده و خواباننده است و دماغ را بدست و دشمن دلست ، يك درمسنگ كشنده است و دانگى مست‌كننده .

جوز الطَرْفا

: گزمازو است ، اندر حرارت معتدل است و اندر خشكى به آخر درجهء اول است ، گروهى گفته‌اند سردست بدرجهء اول . اندر سركه و آب بپزند سپرز را نرم كند و با سركه مضمضه كنند درد دندان ساكن كند و اندر سيلان خون نافع است .

جَوزُالْقَى

: پوست او ضعيف است و كهتر از گوز خوردنى است ، قىآرنده است و در خوردن آن احتراز بايد كردن ، لكن فعل او ضعيف‌تر از فعل خربق و كندش است و قوىتر از جبلاهنگ و از حبّ مازريون و حب شبرم .

جَبَلاهنگ

: گروهى مىگويند تخم تربد سياه است و پوست بيخ او تربد زرد است . قوت او به قوت خربق نزديك است ، لكن چيزى خطرناك است .

جَبْسين

: همچون سنگ گچ است تخته تخته ، روشن و شفاف . او را با گل ارمنى و عدس و عصارهء لحية التيس بر سر و پيشانى طلى كنند ، رعاف باز دارد . و او از جملهء زهرهاست كه خناق آرد .

حرف الدال

دَرُونَج

: بيخى است و طول او مقدار يك بند انگشت است . باطن او سپيد است و ظاهر او اغبرگونه ، بزردى گرايد و سخت است . و گرم و خشك است بدرجهء سوم . دل را قوت كند و خفقان باز دارد و پادزهر گزيدن كژدم و گزيدن رتيلاست .

داربُلبُل

: همچون شكوفهء بيد است ، لكن كوچك و صلب و سياه و آكنده . نخست بر درخت پلپل او پديد آيد و طعم او بطعم پلپل نزديك است . گرم است بدرجهء سوم و خشك بدرجهء دوم ، شب‌كورى ببرد و معده را سود دارد و باه را قوت دهد .

دَهمَست

: درخت غارست ، ثمرهء او و برگ او به كار آيد و ثمره قوىترست ، حبّ الغار كه اندر ترياق اربعه به كار آيد ثمرهء اوست ، و نخست ترياق آن بودست بعسل مىپرورده‌اند و منفعت ترياق مىيافته ، گرمست بدرجهء سوم و خشك بدرجهء دوم . فالج را و سستى عصبها را سود دارد
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 617 | اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )