از دل بيرون نشود و بدين سبب ، سوء المزاج و خفقان و غشى پديد آيد .
و آنچه بمشاركت جگر افتد ، چنان باشد كه جگر ضعيف باشد ، خون نيك تولّد نيفتد ، اندامها و دل بهرهء غذا تمام نيابد ، ضعف دل پديد آيد . يا جگر گرم شود ، خون سودايى تولّد افتد و غذاء دل سودا گردد ، انديشهاء بد و غمها پديد آيد .
يا جگر ، سرد باشد و خون بلغمى تولّد كند و غذاء دل و ديگر اندامها بلغمى گردد ، كسلانى و بىنشاطى و بلادت پديد آيد .
يا اندرو آماسى افتد گرم و سرد و بسبب پيوستگى همه غشاء به يكديگر ، مضرّت بغشاء دل باز دهد .
و آنچه بمشاركت فم معده افتد ، چنان باشد كه اندر فم معده خلطى بد باشد و بسبب همسايگى ، مضرت آن بدل باز دهد و خفقان و غشى تولّد كند ، يا بسبب حركت خلط كه بقى برآمدن گيرد ، خفقان و غشى آرد .
يا معده دردمند باشد ، مضرّت آن بسبب همسايگى بدل رسد و باشد كه بكشد .
و آنچه بمشاركت حجاب و شش باشد ، چنان باشد كه مادهء ذات الجنب و ذات الريه باشد ، يا مادهء خناق انتقال كند و بجانب دل رسد ، غشى و خفقان آرد ، و باشد كه روح را خبه كند و بكشد .
و آنچه بمشاركت رودها افتد چنان باشد كه اندر رودها حبّ القرع و كرمان دراز باشند و بخار ايشان بدل و دماغ باز آيد ، ضعف و خفقان تولّد كند .
و آنچه بمشاركت رحم افتد چنان باشد كه بسبب مشاركتى كه رحم را با دماغ است بخارهاء بد برآيد و از دماغ بطريق شريانها بدل بازآيد خفقان و غشى آرد .
امّا قانون علاج دل آنست كه اندر استفراغ و تبديل مزاج ، دل را احتياط بيش از آن كند كه اندر علاج اندامهاء ديگر ، از بهر آنكه دل معدن روح است و شريفتر از همه اندامهاست .
و استفراغ اندر علاج دل بفصد اوليتر ، از بهر آنكه اندر فصد حاجت نيست به اختيار داروها ، و اندر وى احتياط بيش از آن نمىبايد كرد كه قوت نگاه دارد و بيكبار خون بسيار بيرون نكنند .
و ببايد دانست كه بيشتر بيماريهاء دل سدّه باشد و بسته شدن منفذ دم زدن .
و سبب سدّه ، بعضى امتلا باشد و بعضى بخارهاء غليظ باشد كه از عضوى بدل برآيد .
و از جهت سدّهء امتلايى ، باسليق از دست راست بايد گشاد .
و از جهت سدّهء بخارى از دست چپ .
و داروها كه از جهت استفراغ دهند و آنچه از جهت تبديل مزاج دهند ، دارويى كه به دل مخصوص است با آن ببايد آميخت تا قوّت او را نگاه دارد و قوّت دارو به دو رساند .
و پيشينگان قرص كافور كه از بهر بدل كردن مزاج ساختهاند با زعفران ساختهاند
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 395
مساهمون: اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
ص٣٩٥