كرنج آنست كه با تن مردم موافقت كند ، زيرا كه هرچه خداى تعالى بيافريده است از خوردنيها ، مردم چون خوردن آن را مداومت كند يا بارها بخورد ، ملال گيرد جز گندم كه اگر مردى صد سال بزيد ، و غذا جز گندم نخورد ملال نگيرد و اين از ايشان خطاست ، از بهر آنكه ميل طبع مردم بدان گرايد كه عادت كرده باشد ، و آفرينش « 1 » بدان بوده ، نبينى قومى از عرب و ترك و هندو روم و غير ايشان از آدمى چون گوشت و شير خوردن ، به عادت كرده باشند و چيزى دگر نشناسند چون گوشت و شير ميل به چيزى ديگر نكنند ، و گر وقتى اين غذا از ايشان بريده آيد از حال بشوند و آرزو هم آن كنند و آن چيز كه جز آن بود نخواهند ، از آنكه عادت نكردهاند و بيشتر مردم هندوستان كرنج به غذا كردهاند خود را و بر آن هيچچيز اختيار نكنند ، و باشد كه مردى صد سال بزيد جز كرنج نشناسد ، و آنچه گندم را بنكوهند آنست كه چون خام بخايند بوى دهن ناخوش كند ، و چون در شكم رسد كرم اندر شكم افكند و باد انگيزد و بسيار دردها و كرنج از اينهمه دورست ، و پوست كرنج چون بخورى دهان به درد آورد و زبان را درد رساند و آماسش دهد ، پس درد بسهره « 2 » دهد و معده و رودگانى و گرمى و تبش « 3 » برانگيزد از همه تن ، و آن را علاج هم علاج ذراريحست « 4 » .
اجّاص « 5 »
آلو از چند گونه است و بهترينش بستى « 6 » بود ، وى طبيعت را مجيب « 7 »
هامش
( 1 ) - ش : خوشى و انس و استيناسش بمعنى خلقت هم مىتوان گرفت .
( 2 ) - اين كلمه مفهوم نشد و از لغات محلى است .
( 3 ) - بفتح اول و كسر دوم : حرارت و گرمى و مخفف تابش نيز آمده است و اگر تپش بياء مخصوص فارسى باشد بمعنى بىآرامى و بىقرارى و اضطراب است .
( 4 ) - بر وزن مصابيح جمع ذراح بر وزن رمان و ذروح و ذريح بر وزن قدوس و سكين حشرهيى است كه به فارسى الاكلنگ گويند . ت .
( 5 ) - بكسر همزه و تشديد جيم : آلو .
( 6 ) - منسوب به بست بضم اول و بست نام شهرى قديم بوده است ميان سيستان و غزنين و هرات .
( 7 ) - بضم ميم : اجابتكننده و اجابت طبيعت كنايه از روانى شكم و لينت مزاج است .