و آن علّت كه پوست بازافكند ، و تب چهارم و انتصاب نفس را نيك باشد ، و ادرار بول و حيض آرد و زكامى را كه از سردى بود نيك بود چون بريان كنند و ببوى بردارند خاصه مدبّر « 1 » ، و گر دو درمسنگ از او بخورند زخم هوام را سود كند ، و گويند كه اندر شونيز جنسى بود قتّال .
شاهدانج
شاهدانج « 2 » آنست كه از او قنب « 3 » كنند و او گرم است و خشك اندر درجهى دوم ، بادها براند منى خشك كند و چون بسيار خورند صداع آورد ، درد گوش بنشاند كه از سدد خاسته بود « 4 » ، و چون به دو سر بشويى سبوسه « 5 » ببرد و روغنش ترى از گوش بچيند ، چون در گوش چكانى .
شمع
شمع ميانه است ميان گرمى و سردى و ترّى و خشكى ، و اندكى بگرمى ميل دارد ، و او مادهى همه ضمادهاست ، و آن داروهايى كه نضج افكند و اندر وى اندكى تحليل است .
هامش
( 1 ) - بصيغهى اسم مفعول از باب تفعيل بمعنى اصلاح شده و چاره و علاج يافته است و در داروسازى دارويى را كه بتدبيرهاى شيمى از قبيل احراق و تشويه و تحميص و سحق و حل و عقد قابل استعمال و استفاده ساخته باشند مدبر گويند و مراد از تدبير شونيز در اينجا ظاهرا گرم كردن آنست بوسيلهى تقليه .
( 2 ) - معرب شاهدانه كه تخم بنگ باشد و شهدانه و شهدانج هم گفتهاند .
( 3 ) - بر وزن حمص و سكر معرب كنب بر وزن طلب . ت .
( 4 ) - نص : خاست بود .
( 5 ) - پوستكها مانند سبوس و نخاله كه در سر آدمى پيدا شود و به عربى حزاز و حزازة گويند .