حجر المغناطيس
حجر المغناطيس « 1 » را قوّت بشادنه « 2 » ماند ، و گويند چون اندر دست گيرى تشنّج و درد دست و پاى ببرد ، و جلا كند ، و خاصيتى دارد كه آهن كشد ، و از اين قبل آنكه وى را نحاتهى « 3 » پولاد خورده باشد ، سنگ مغناطيس دهندش تا آن آهن را گرد آرد ، و بيك جا حاصل كند ، و زيانش منع كند ، و اين سنك را چون سير برآلايى فعلش باطل گردد آهن نتوان كشيد ، و چون به سركه بازترّ گردانند به همان حال نخست باز شود و آهن كشد ، و اين سنگ جراحتهاى عظيم فراهم آورد چون بكوبند و بر اوى پاشند ، و اختناق « 4 » رحم را سود دارد ، و همه جنبندگان را براند ، و چون به سركه بسايند و بر نقرس نهند كه از گرمى بود دردش ساكن گرداند ، و چون با سركه و آب سذاب بر خنازير طلا كنند بگشايد و سوراخ كندش ، و ابن الأزرق « 5 » روايت كند از ابن سيار كه اندر روم ديدم چون كسى را خنازير پديد آيد پيش خوكان بخسبد تا خوكان آن را بدندان بگيرند و بليسند آن خنازير برود و اين از نوادر است ، و من تحقيق اين ندانم .
حجر القيسور
حجر القيسور « 6 » سنگى سياه است ، چون بر سر و تن بمالى موى بتراشد همچون ستره « 7 » و اندر ريشها گوشت بروياند .
هامش
( 1 ) - سنگ آهنربا و بقاف نيز « مقناطيس » نوشتهاند .
( 2 ) - فارسى و معربش شادنج است و آن را حجر الدم و حجر الطور و حجر هندى هم گويند .
( 3 ) - بضم اول آنچه از جسمى در حال تراشيده شدن ريزد و به فارسى سونش گويند و نحاتهى پولاد سونش پولاد است كه هنگام سوهان زدن ريزد .
( 4 ) - نص : و احتناق رحم .
( 5 ) - شناخته نشد .
( 6 ) - در مخزن و تحفه بشين معجمه ( حجر القيشور ) ضبط شده و آن سنگى سفيد و متخلخل شبيه باسفنج است كه بر روى آب مىايستد .
( 7 ) - بضم سين و تا مخفف استره بضم همزه و تا تيغ سرتراشى كه به عربى موسى گويند .