كه از زهرهاى گرم و تيز است ، چون زرنيخ ، و شك « 1 » و زيبق كشته « 2 » ، و گر چنان نمايد كه سو همىبرزند « 3 » و رگ همىبرجهد و خوى همىآيد ، و اندر چشم سرخى پديد همىشود ، و كرب « 4 » و تشنگى همىافزايد ، دليل كند كه آن از زهريست كه او را بگرمى همىبكشد چون فرفيون ، و گر بر مرد گوشاسب « 5 » افكند و سستى و سردى چنان دليل كند كه زهر از جملهى مخدّرات « 6 » است ، و گر جز آن پديد نباشد كه قوّت مرد ساقط همىشود ، و عرق سرد همىكند و از هش همىبشود ، بدان كه آن از آن زهرهاست كه ببوى بدانند كه بيرون دهد چنان كه بوى افيون از آنكه خورده باشد بوى همىشنوند ، يا گند آن اندامى بشنوند كه وى آهنگ وى كرده باشد « 7 » از دهان چون ذراريح و ارنب ، و دگر بدان بدانند كه دارويى بدهند تا قى كند ، باشد كه اندر قى بشناسند ، و خود جوهر آن زهر را ببينند كه از گلو براندازد ، يا بويش بداند يا طعمش چنان كه ، اگر مرداسنگ خورده باشد چون براندازد از گلو بداند كه چيست ، و گچ « 8 » همچنان ، و شير ببسته در معده همچنان بشناسد ، و گوشت خرگوش آبى يا غوك « 9 » بسستى و رنگ گوشت بداند هريك را تجسّس كند چنين كه ياد كرديم .
هامش
( 1 ) - بضم شين سم الفار كه مرگ موش هم گويند و در نسختين بسين مهمله است .
( 2 ) - زيبقى است كه در آب يا دهنى مناسب بمالند تا اجزائش متلاشى و ناپديد شود .
( 3 ) - سو برزدن ظاهرا بمعنى خارخار كردن و تير كشيدن است .
( 4 ) - بر وزن حرب :
اندوه و رنج و گرفتگى .
( 5 ) - در لغت بمعنى رؤيا يعنى خوابى كه مىبينند ضبط شده است ليكن در اين كتاب همه جا بمعنى مطلق خواب به كار رفته است .
( 6 ) - جمع مخدرة مؤنث مخدر بكسر دال مشدد دواى تخديركننده يعنى زايلكنندهء حس و حركت .
( 7 ) - نص :
كرد باشد .
( 8 ) - نص : برسم الخطى كه در عصر كاتب معمول بوده « كج » نوشته شده و آن گچ است كه به عربى جص بر وزن نص گويند و در كتب طب و ادويه جبسين بفتح جيم نويسند .
( 9 ) - قورباغه كه به عربى ضفدع گويند و غوكرا اهالى كرمان گك بضم كاف كه در حقيقت صورتى از غوك است گويند .