و گر تب باشَدَشْ بايَدْشْ كشكاب * درو جوشيده لختى نيز عنّاب
چو تب بگذشت جز شيرِ شتر نيز * نشايد گر غذا سازَدْشْ خود چيز
بگرماوه شدن ويرا « 1 » شفا دان * و اين گرماوهاش پيش از غذا دان
نبايد خوردن او را چيز بسيار * كه وقت هضم كردن بود دشوار 1630
فى وجع القلب
كسى كش دردِ دل گيرد ز گرمى * و خشكى كش نباشد هيچ نرمى
نشانش آن بود كش جاىِ آن درد * تِبش « 2 » دارد و باشد روى او زرد
تنش لاغر بود و نبضِ بسيار * و دردِ وى بود بر سام كردار
علاجش آبِ سيب و قرصِ كافور * و گرمىها همه از نزدِ وى دور
گل و صندل ابا كافور و ماورد * طلا كن هر زمانى بر دلِ درد 1635
ز دوغِ گاو نيك آيد غذا را * خيار ترّ زود آرد شفا را
گر از سردى بود اين علّت و درد * نشان وى همه پيدا توان كرد
برخسارَشْ نباشد آبدارى * باعضاش اندر آيد سست كارى
نبيد صرف « 3 » او را گو همى خور * ز دهُنِ ناردين انداى بَرْبر
و گرنه سنبل و سعد و قرنفل * و قسط و دارچينى نيز و ابهل 60 آ
ضمادى كن به آبِ سيبِ شيرين * بدل بر نِهْ كند او درد تسكين 1640
طعامش بايد از فرخِ « 4 » كبوتر * و گرنه زردهء خايهاش بهتر
گر از خشكى بود اين دردمندى * نشانش من بگويم گر پسندى
نشانش آن بود كش [ با ] نزارست * هميشه گويى او اندوهدارست
غذا را شير بِهْ باشد بجز آن * نبايد كردن او را هيچ درمان 1645
هامش
( 1 ) - ويرا : در نسخهء اصل بالاى كلمهء ويرا « نا » اضافه دارد .
( 2 ) - تبش : حرارت ، گرمى .
( 3 ) - صرف : ناب ، خالص .
( 4 ) - فرخ : جوجه .