گر از خون بود رگ بگشاى ز اول * ز دستش باسليق ار « 1 » نيز اكْحَلْ
آ 59 گر از صفرا بود گو تا ز لكور * لعوقى « 2 » ساز زو تو و همى خور
و تخمِ بقلِ حمقا نيز بايد * بجز تخمِ خيار اين برنيايد
شكر بگداز با او مغزِ لكور * به آتش تا شود بر حالِ شكّر
1615 پس آنگه اين دگر را گو بكوبان * بدين آب شكر اندر گدازان
ازين هر بامدادى زو همى خور * ز پيشِ آنكه خورد آن چيز ديگر
گر از خشكيش مىباشَدْشْ علّت * بجز از شير خوردن نيست حيلت
نشانش آن بود كو تشنه باشد * و خشكى در بَرْ و در سينه باشد
و آوازش همى باريك باشد * و لونِ روىِ او تاريك باشد
1620 هميشه گو شكر با شير مىخور * نبايد جز ازينش نيز ديگر
فى السّل
كسى كش تن هميشه در گداز « 3 » ست * و آن كس را سعال « 4 » از ديربازست
صديد « 5 » و خون برآيد از گلويش * بسى « 6 » خون باشد او را بر خيويش « 7 »
طبيبان اينچنين را سلّ خوانند * و ايشان در علاجِ اين بمانند
ز شير اشترانش هست درخور * و گرنه شير بز بايد بشكّر
1625 نبايد هيچ كش اسهال افتد * گر اسهال اوفتد گو تا ببندد
ب 59 سفوفى « 8 » كن ز گلنار وز خرنوب * به دو ده بامدادان تا شود خوب
هامش
( 1 ) - ار : اگر ، يا .
( 2 ) - لعوق ؛ بفتح اول : ليسيدنى ، دارويى كه آن را بليسند .
( 3 ) - تن در گداز بودن : لاغر شدن ، تن را گداختن : لاغر كردن ، ناصر خسرو گويد :مگر كاندر بهشت آيى بحيلب * بدين اندوه تن را چون گدازى ؟( 4 ) - سعال : سرفه .
( 5 ) - صديد : زردآب ، چرك .
( 6 ) - بسى : نسخهء اصل ( بس ) .
( 7 ) - خيو : آب دهان .
( 8 ) - سفوف ؛ بفتح اول : داروى خشك كوبيده ، هرگونه گرد دارويى ، مخلوطى از كوبيدهء دانههاى گرد شدهء چند گونه گياه طبى است كه بعنوان بادشكن مصرف مىشده .