تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منصوري في الطب ( فارسى ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
رنگ سفيد مايل به سرخى ، نشان از هماهنگى و ميانه بودن آن است . صاف و روشن بودن رنگ ، نشان از ميانه بودن آميزه است .
هامش
- گذشتگان همچنين مىگويند : انسان هر خوراكى را مىخورد هرگونه و هرچه و از هركجا بدست آمده باشد در شكمبه ( معده ) با حرارت خودش و حرارت غريزى كه از دل مىآيد مىپزد تا برسد . هرآنچه كه تجزيه گردد نام كيموس بر آن مىگذارند و به خون تبديل مىشود و به همه اندام‌ها مىرود تا آنها را تغذيه نمايد و بر رشدشان بيفزايد و آنچه تجزيه نگردد از شكمبه بيرون آمده بسوى روده‌ها مىرود . و از آنجايى كه اندام‌ها از نظر تركيب و كاركرد با همديگر تفاوت دارند ازاين‌رو اندازه نياز هركدام به خوراك نيز متفاوت خواهد بود پس خوراك گواريده شده ( كيموس ) را چهارگونه نام برده‌اند كه همان آميختگىهاى چهارگانه را برمىگيرد : 1 . خون : كه روان و تر است و رنگش ميان سرخ تيره و سرخ روشن مىباشد و آن به جهت بودنش در رگ‌هاى متفاوت ( سياهرگ و سرخرگ ) است . آنها بر اين باور بودند كه چگونگى خون بستگى به گذر آن از ميان رگ‌ها دارد . مزه‌ى خون شيرين است كه به شورى گرايش دارد . 2 . زردآب : كيموسى است كه رنگش از سرخ روشن تا زرد تيره با سبز پررنگ تغيير مىكند و مزه‌ى آن تلخ است 3 . تلخاب : كيموسى است كه بهم بستگى سفت‌تر از سه ديگر دارد و رنگ آن سياه تيره و مزه‌اش به ترشى مىگرايد . 4 . بلغم : كيموسى است با رنگ سپيد و بهم بستگى ميان سفتى و شلى و داراى چسبندگى آشكارى مىباشد . گذشتگان همچنين گفته‌اند هركدام اين آميختگىها جايگاه ويژه خود را دارا مىباشند . جايگاه خون جگر ، زردآب كيسه‌ى زردآبى ، تلخآب سپرز ، بلغم در شكمبه مىباشد ( ن . ك « عشر المقالات » حنين پور اسحاق ص 152 و « تذكرة الكحالين » على پور عيسى ص 366 ) . و بر پايه‌ى اين سخن : هرگاه نسبت اين آميختگىها بهم ريزد ، يك ناهماهنگى در كار اندام‌هاى درونى رخ مىدهد كه سبب بيمارى مىگردد . و چنانچه اين نسبت به حالت طبيعى خودش باز گردد بيمارى از ميان مىرود و تندرستى به آدمى باز مىآيد . با به كار بردن درست داروهاى پزشكى اين وابستگى و پيوند ميان آميختگىها و آميزه‌ها دوباره بدرستى سر جايشان باز مىگرداند . گاهى پيش مىآيد كسى از تندرستى تن و خرد بهره مىبرد ولى به جهت يكسرى عوامل بيرونى و كارشكنىها و رويدادهايى كه با آن در زندگى برخورد مىنمايد يكى از آميختگىها بر ديگرى در تن برترى پيدا مىكند در اين هنگام آن كس دچار يك شبه بيمارى مىگردد و اين بيمارى در روانش تأثير مىگذارد و در رفتار و كاركردهاى او نمود مىكند و چه‌بسا در برخوردهايش با ديگران مؤثر باشد . گذشتگان نام چنين حالتى را آميزه ( مزاج ) گذاشته‌اند . يونانيان كهن و پس از ايشان پزشكان خاورى آميزه‌هاى تركيبى را به نسبت آميختگىها به چهار دسته بخش كردند پس گفتند : آميزه‌ى زردآبى ، آميزه‌ى تلخآبى ، آميزه‌ى خونى ، آميزه‌ى ملفاوى و گروهى لنفاوى ناميدند . گزاره‌ى اين آميزه‌ها بگونه‌اى است ، كه گروهى را موقتى نام گذاردند و آن تا چندى بجا مىماند ، چون با يكسرى عوامل بيرونى از ميان مىرود . برخى ديگر را پايدار و در درازاى زندگى همواره همراه و وابسته به فرد ديده‌اند و هيچ‌گونه عامل بيرونى از داروها و درمان‌هاى ديگر در تغيير دادن آن ناتوان هستند مگر اندكى . همچنين بر اين پايه گفته‌اند : هركس بر او آميختگى خونSanguineبرترى يابد سرخ‌رو با رگ‌هاى گونه و گيجگاه برآمده