سركار « عباس قلى خان سيف لشكر » ، حاكم « ساوه » ، براى « خونبست » و اصلاح نزاع فيما بين « مزلقان » و « نوبران » ، در « نوبران » بود .
« سيف لشكر » ، با تلگرافچى و چند نفر ديگر ، خدمت حضرت « سردار » آمدند . [ و ] ناهار [ را ] هم در خدمت « سردار » صرف نمودند .
« سيف لشكر » ، جوان ، خوشاندام [ و ] ريشش را مىتراشد . تقريبا 30 سال دارد ؛ و از طايفهء جناب « سيف الممالك احمد خان » از خوانين « خلج » است . همشيرهء « نور الله خان » سرهنگ « قيطانيه » ، عيال « سيف لشكر » است .
چاپار خط « همدان » هم آمده [ و ] از « نوبران » گذشت . دو سه كاغذ ، از قول « سردار » به « تهران » نوشته [ و ] به « پستخانه » داديم . كاغذ مختصرى هم به بنى عم مكرم « فضل على خان ياور » و « نادعلى خان » اخوى ، به « تهران » نوشتم .
در ماه « شعبان » گذشته كه به « تهران » مىرفتم ، 2 شب [ در ] اينجا توقف شد .
حالت بسيار آشفته داشتم [ و ] با كمال بىميلى به « تهران » مىرفتم . كاغذهاى مفصل از اينجا به « منظوره » ، به « همدان » نوشتم .
حال به « همدان » مىرويم ، تا خدا چه خواسته باشد .
در « نوبران » ، شب در بام نشسته بوديم . حضرت « سردار » فرمودند : روز يكشنبه - كه امروز باشد - طرف عصر ، حضرت حجّة - عجل الله فرجه - را در خواب ديدم ، و خدمتشان مشرف شدم . يك شخص محترمى هم بود ، شبيه به جناب « آقا ميرزا عبد الكريم » ، درويش خراسانى .
مرا صدا زدند . پيش رفتم . حضرت فرمودند : « پيشتر بيا » . نزديكتر رفتم . يك حلقه انگشتر از جيب مبارك بيرون آورده ، به انگشت من گذرانيدند .
عرض كردم : « 2 حلقه انگشتر هم براى اجزاى من مرحمت فرماييد » . مرحمت فرمودند . من هم يكى از آن 2 انگشتر را به « ميرزا صادق خان سرتيپ » و ديگرى را به شما ( ميرزا محمد على خان ) دادم ؛ و از خواب بيدار شدم .
ان شاء الله ، اين خواب از « رؤياى صادقه » و از طرف اولياى حق ، مورد عنايت و توجه مخصوص خواهند بود .
از « زرق » ، از جناب « اجلال الدّوله » و « جلاء الملك » تلگراف رسيد كه قريب [ به ] 200 سوار از خوانين « حاجيلو » و « خدابندلو » براى استقبال همراه هستند .
از اغتشاش « همدان » و نزاع « آخوند ملا عبد الله » و آقايان « كبابيان » و آتش زدن 2 خانه از
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: هارون وهومن
ص٢٦٢