تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
تمام همراهان « حضرت ايالت » از عقب آمديم ، تا به يك « حور « 1 » » ى رسيديم ، كه آب زياد داشت . از « گدار » ، كه عرب بلد بود ، گذشت و همه ، گذشتيم . از آب « حور » كه گذشتيم ، « درّاج » زيادى ، يكى دوتا درمىآمد و شكار مىشد . شكار خوبى شد ؛ حتى جناب « ساعد السلطنه » هم دراجى با تير زدند . « على رضا خان تفنگدارباشى » هم دو سه تير خوب زد . يك « هوبره » را در تاخت اسب در هوا زد ؛ و انعام از « حضرت ايالت » گرفت . تيراندازى حضرت « سردار اكرم » ديگر مستغنى از تعريف است . خيلى نادر مىشود كه تيرشان خطا بكند . به‌هرحال ، نزديك غروب به « حويزه » رسيديم ، كه هنوز « چادرها » و « دستگاه » نرسيده بود . هوا هم سرد [ بود ] و باد سردى مىآمد . از قريهء « سادات » به « حويزه » ، 4 فرسخ مسافت است ولى ما 6 ساعته آمديم . جهت اين بود [ كه ] به واسطهء آب گرفتن صحرا ، دور زديم [ و ] راه دور تر شد . به‌هرحال ، كم‌كم اهل اردو آمدند [ و ] رسيدند . زود « چاى » و « نان » [ و ] پنير ، آدم‌ها حاضر كرده ، افطار كرديم . « خان‌باشى » و « آقا رضا مستوفى » ، پيش هم بوديم . باد سرد زمستان ، ماه رمضان ، طىّ بيابان در ولايت « عربستان » ، منزل زير آسمان ؛ حال « روزه‌دار » معلوم است .

سه‌شنبه ، نهم رمضان [ 1315 ه . ق . ]

در « حويزه » اتراق شد . هوا هم آفتاب خوبى است . سركار « امير قلى خان بختيارى » ، پسر مرحوم « حسين على خان ايلخانى » ، ديشب ، ساعت 5 گذشته ، وارد اردو [ شده ] و در چادر سركار « طاهر خان سرتيپ » منزل نموده‌اند ؛ و محض شرفيابى خدمت « حضرت ايالت » آمده [ است ] . عصر هم به ديدن بنده تشريف آورد . شخص متعارف با محبتى [ بود ] . به سن 30 يا 35 « 2 » به‌نظر آمدند . ريش مورچه‌پى « 3 » نازكى دارد . خوش‌سيما ، متوسط القامه ؛ لباس كلاه نمد سفيد ، كه مختص « بختيارىها » است ، در سر ، و لباده شال شيروانى بطانه خز دربرداشت . طرف عصر ، خدمت « حضرت ايالت » شرفياب شده ، قدرى « قرآن » مقابله كردم . بعد ، شيخ و مجتهد « حويزه » ، جناب « شيخ غالب » ، با سه نفر پسرش ، خدمت حضرت
هامش
( 1 ) . حور يا هور يا خور ، باتلاقى است پوشيده از نى ، كه ژرفاى آن به چندين متر هم مىرسد . ( 2 ) . در اصل : سىپنج ( 3 ) . در اصل : مورچپه