تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥
در وسط راه باران گرفت و زمين هم گل بود . بين راه ، اين غزل به خاطرم رسيد : لمؤلّفه
برخيز كه عهد نوجوانى بگذشت * هنگام نشاط و كامرانى بگذشت مشغول در اين سراى فانى گشتى * تا كار سراى جاودانى بگذشت عارى ز تهيّه و تدارك ماندى * فرصت كه خود اين نكته بدانى بگذشت گه شادى شدى به دهر و گاهى غمگين * ليكن همه نيك‌وبد در آنى بگذشت پنجاه بهار ديد در عمر نظام * حظّ همگى به‌يك خزانى بگذشت بيچارگيش « 1 » ديد ، كشيد آه ز درد * بر مقبره‌اش چو مهربانى بگذشت
جناب آخوند ملا على تهرانى كه با ما همراه بود ، در قريه ده‌نمك [ به ] منزل من آمد . بعض رباعيات گفته بود ، خواند . از جملهء آنهاست : رباعى
دانى كه چه گويد اين خروس سحرى * كز عمر شبى گذشت و تو بىخبرى غافل منشين كه شام تا صبح شود * فرداست كه از من و تو نبود اثرى
ايضا
دانى كه خداى را كجا بايد جست * اندر دل شكسته ، نه معموره و درست
هامش
( 1 ) . در اصل : بيچاره‌كيش
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 595 | هارون وهومن