در وسط راه باران گرفت و زمين هم گل بود .
بين راه ، اين غزل به خاطرم رسيد :
لمؤلّفه
برخيز كه عهد نوجوانى بگذشت * هنگام نشاط و كامرانى بگذشت
مشغول در اين سراى فانى گشتى * تا كار سراى جاودانى بگذشت
عارى ز تهيّه و تدارك ماندى * فرصت كه خود اين نكته بدانى بگذشت
گه شادى شدى به دهر و گاهى غمگين * ليكن همه نيكوبد در آنى بگذشت
پنجاه بهار ديد در عمر نظام * حظّ همگى بهيك خزانى بگذشت
بيچارگيش « 1 » ديد ، كشيد آه ز درد * بر مقبرهاش چو مهربانى بگذشت
جناب آخوند ملا على تهرانى كه با ما همراه بود ، در قريه دهنمك [ به ] منزل من آمد .
بعض رباعيات گفته بود ، خواند .
از جملهء آنهاست :
رباعى
دانى كه چه گويد اين خروس سحرى * كز عمر شبى گذشت و تو بىخبرى
غافل منشين كه شام تا صبح شود * فرداست كه از من و تو نبود اثرى
ايضا
دانى كه خداى را كجا بايد جست * اندر دل شكسته ، نه معموره و درست
هامش
( 1 ) . در اصل : بيچارهكيش