شهنشاه عادل ملك خصلت است * خديو « 1 » نكو خوى و خوش فطرت است
ابا اين همه هيبت و سطوتش « 2 » * نباشد كم از رأفت و رحمتش
بزرگان دولت ، قديم و جديد * ز قهرش بلرزند مانند بيد
به شاهان عالَم چو تاج سراست * عجب خوش ملاقات و خوش منظر است
خديو هنرمند صاحبنظر * كه دانا و بيناست و بَس باخبر
شهنشاه با « عدل » و با « فَرّ » و « داد » * كه بر سلطنت ، رونقِ نو نهاد
چه آثار عالى كه در هر ديار * از او يادگار است در روزگار
خدايا ، نگهدارش از هر بلا * به عونِ عنايات بىمنتها
به ترويج دين مبين راغب است * دعاىِ بقايش بسى واجب است
دلم هر سَحر هست ، بىاختيار * دعاگوى بىريب اين شهريار
نخواهم دمى زندگانى به دهر * مگر در ظلال « 3 » جلالش به فَخر
شود دولتش در جهان برقرار * كه حيف است بىسايهاش روزگار
الا تا جهان است ، خوشوقت باش * نكو حال و آزاده خوشبخت باش
هامش
( 1 ) . خديو( xadiv )، پادشاه ، خداوند .
( 2 ) . سطوت( Satvat )، ابهت ، وقار .
( 3 ) . ظلال( Zelal )، جمع ظله ، سايبانها ، سايهها .