ز هر سو سلامى ، پيامى رسيد * شد از جمله دلها محبّت پديد
شهنشاه دين ، شهريار عجم * بفرمود بر سروران خدم
مواظب به حال دعاگو شوند * نه با « غفلت » و با « تجاهل » شوند
پس آن شهريار جوانبختِ راد * مرا خواست با « ميل » و با « اعتقاد »
حضورا به حدّى « تلطّف » نمود * كه برتر از آنم تصوّر نبود
زمستان به رفتن اجازه نداد * پس از « عيد » را وقت و موعد نهاد
ز « اعلى » و « ادنى » ، امير و فقير * به من لطف كردند « بُرنا » و « پير »
زمستان به تهران چنان خوش گذشت * كه عشقى از آن خاك در دل نشست
پس از عيد نوروز گشتم روان * شرف يافتم اندر آن آستان
به اخلاص دل خواندم اللّه را * دعا كردم آنجا « شهنشاه » را
شهنشاهِ دين ، مالكِ تخت و تاج * كه در عهد او « عدل » دارد رواج
ميان سلاطين روى زمين * ندارد جهان ديگر او را قرين « 1 »
سَر پادشاهان گردون مدار * نديده قرينش دگر روزگار
هامش
( 1 ) . قرين( qarin )، مثل ، نظير ، مانند .