از اين آشنايانِ دُنياپرست * در اين سال عمرت ، چه دارى به دست ؟
تنت گشته مانند ويرانه [ اى ] * نه آبى در او مانده ، نه دانه [ اى ]
چه ديدى در اين خاكدانِ خراب * كه گشتى گرفتار « رنج » و « عذاب » ؟
تو را جايگه « اوج افلاك » بود * تو را « آشيان » برتر از « خاك » بود
برو ، زود بار سفر ساز كُن * از اين مَحبس تنگ پرواز كن
همه فكرها را به يك سو فِكن * « غم » و « غُصّه » را ريشه از بيخ كَن
ز شاه خراسان مدد خواه باش * به زودى مهيّاى آنراه باش
بكش خرقهات سوى آن آستان * شو آسوده يك دم ز رَنجِ جهان
ز اهلِ زمانه اميدى مَدار * كه در وقت بد نيست كس با تو يار
به جمعى كه بسيار بستم « اميد » * ضررها به جانم از آنها رسيد
فراموش كردند « احسان » من * تمنّا نمودند « نقصان » من
چنين است حالات اين دوستان * نديدى مگر موقع امتحان
از اين پس زمانى برو با خود آى * كه اين است عقل و جز اين نيست راى
بس اين غُصّه جانگداز جهان * بس اين فكر بيهودهء اين و آن
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى ) — صفحة 548
مساهمون: هارون وهومن
ص٥٤٨