شرححال بهنحو اجمال
بس افسرده بودم در اين چندسال * گرفتار و پيچيده اندر خيال
دلم « مضطرب » بود هرروز و شب * پريشان به صد گونه « رنج » و « تَعب » « 1 »
فراغت نبودى ميسّر دَمى * كه در وى بگويم محرمى
ز پنجاه و يك سال عمرم گذشت * ز پيرى به جانم غُبارى نشست
به دل گفتم اى دل ، چرا غافلى ؟ * مگر خفته [ اى ] يا جاهلى ؟
كنون فرصتى هست ، كن چاره [ اى ] * اگر بگذرد وقت ، آواره [ اى ]
به پاسخ دلم گفت : كاى هوشيار * چو جستى ز من چاره ، پس گوش دار
غم خويش و اقوام ناپايدار * تو را كرده « آواره » در هر ديار
هامش
( 1 ) . تعب( Taab )، سختى ، مشقت ، خستگى .