روزى
و باز دريغ كه روزگار ، آنرا شبى نويسد ، اين را شبى . نزديك به غروب آفتاب ، از كلبهء محقّر خود بيرون آمدم .
اوّل شب مراد نامى قشقايى ، كه تفنگچى و راهدار بود ، در قافله آمد . نى مىزد و گاهى آه مىكشيد .
ديدم از زاريش گرزار دل است .
كمكم جوياى حالش شدم . گفت : دختر عمويى داشتم [ كه ] نامزد من بود . مردى بيگانه آمد [ كه ] پول زياد داد و او را عقد كرد و مرا به فراق مبتلا نمود .
شب زفاف كه عروس را به خانهء داماد مىبردند ، من در جايى كمين كرده ، دختر را با گلوله و برادرش را با كارد زدم ، ولى هيچكدام نمردند .
نهايت افسوس و دريغ [ را ] از نمردن آنها داشت .
[ كنار تخته ]
5 ساعت از شب شنبه ، بيست و پنجم [ رمضان 1309 ه . ق . ] گذشته ، از دالكى حركت كرده ، دو ساعت از آفتاب رفته ، به كنار تخته كه 4 ساعت مسافت دارد ، رسيديم .
چون در كتل پاى قاطرى شكسته است ، شب بيست و ششم قافله تنگ شد .
روز يكشنبه [ 26 رمضان 1309 ه . ق . ] نيز در همانجا توقف نموديم . طرف عصر از منزل بيرون رفتم . سيّد پيرنا خوش احوالى را ديدم . از حالش پرسيدم ، گفت :
هندوستانى هستم و نامم حاجى سيّد غلامعلى است [ و ] 4 سال در كربلاى معلى مجاور بودم .
به عزم زيارت مشهد مقدس از آن خاك پاك خارج شده ، در بصره 6 ماه مريض گشتم [ و ] به زحمت زياد خود را به اينجا رسانيدهام .
مىگفت 107 سال از عمر من گذشته [ است ] . چشم و گوشش خوب بينا و شنوا بود ، اما هيچ دندان نداشت .
صحبت مىكرد كه در هندوستان شخص عارفى را ديدم كه 400 سال سن داشت .
[ كمارج ]
قريب [ به ] طلوع صبح ، از كنار تخته حركت نموده ، يك ساعت و نيم از آفتاب روز دوشنبه ، بيست و هفتم [ رمضان 1309 ه . ق . ] گذشته ، به كمارج وارد شديم و در خانهء على محمد نام ، كه هنگام رفتن [ در آن ] منزل كرده بوديم ، مسكن نموديم .
آب تمام چاههاى آنجا « تلخ » است ، غير از يك چاه .