ديگر دمبهدم رعدوبرق و باران سختتر و شديدتر مىشد .
[ شعر ]
خروشى بركشيدى تند تُندر * كه موى مردمان كردى چو سوزن
بجستى هر زمان از ميغ « 1 » برفى * كه گشتى گيتى تاريك روشن
تو گفتى كز ستيغ كوه ، سيلى * فرود آرد همى احجار صد من
لابّدا دل به اقامت نهاديم .
از روزن [ ه ] هاى « خشنخانه » مانند « غربال » آب مىريخت . « كيك » و « پشه » هم از قطرات باران و ريگهاى بيابان بيشتر بود .
نصفشب ، صاحب منزل كه كورى روشندل بود ، آمد و گفت اينجا ناامن است [ و ] نبايد احتياط [ را ] از دست داد
خلاصه ، شب قدر بر من [ مانند ] شب قبر گذشت و تا صبح بيدار بودم .
آن روز نيز در آنجا مسكن نموديم .
[ دالكى ]
2 ساعت به غروب مانده ، از خوشاب حركت كرده ، شب بيست و چهارم [ رمضان 1309 ه . ق . ] وارد دالكى شديم .
مكارى دور از آبادى بار انداخت .
چون خسته بودم ، خوابيدم . بيدار كه شدم ، ديدم آفتاب بلند است و هوا گرم .
بارها [ را ] كه اسباب انگليسى و آهن بود ، از سه قسمت روى هم گذاشتند و سايبانى [ در ] بالايش برپا كردند و قالى كوچكى در آنجا انداختند .
روز را در آن تنگنا به سر بردم .
فى الواقع در « قفس آهنين » بودم .
آفتاب همچون كورهء حدّاد مىتابيد . اگر مىنشستم ، سرم به سقف مىخورد و اگر مىخوابيدم ، نمىشد پا [ را ] از گليم خود درازتر كشيد .
خيلى بد گذشت .
اينروز در دالكى با آن شب در خوشاب برابرى مىنمود . الحق ، آن شب و اينروز ، تلافى و تكافو شبهاى تماشاى « سركس » و روزهاى تفرّح باغرانى و تماشاگاهها را كرد .
افسوس كه در دفتر عُمرم ايّام * آنرا روزى نويسد ، اينرا
هامش
آن پاشند ، تا نسيم خنك به درون آيد . ( فرهنگ فارسى معين ، 2 / 1020 ) .
( 1 ) . ابر .