گفت از بس كه دلِ سوختگان آزردم * روى چون آينهام رنگ پذيرفت از آه
از غروب آفتاب باد وزيدن گرفت و كشتى بناى حركت گذاشت . قدرى انقلاب در مزاجم به هم رسيد . روز خوابيدم .
فردا صبح هم حالم بد بود .
دريا نيز تلاطم داشت .
بالاخره تا چهار پنج روز احوالم منقلب بود .
خواتين معظم اليهم ، كمال مهربانى [ را ] بهجا مىآوردند و باوجود بيگانگى ، خويشى مىنمودند .
بيگانه اگر وفا كند ، خويشش گير .
حاجى محمد صادق هم خيلى اظهار اتحاد و مودت مىكرد .
[ كراچى ]
6 ساعت از شب يكشنبه ، پنجم ماه رمضان [ 1309 ه . ق . ] گذشته ، وارد بندر كراچى شديم .
صبح ميرزا عبد الحسين خان و حاجى محمد صادق از كشتى پياده شده ، به تماشا رفتند .
بعد از مراجعت گفتند كه كالسكهچى به خيال خود ما را در منزل زنان بدكار برد ، وقتىكه مطلب را فهميديم ، از آنجا فرار كرديم .
2 ساعت به غروب مانده روز شنبه ، هفتم [ رمضان 1309 ه . ق . ] از كراچى حركت نموديم .
ديگر دريا آرام گرفت و مزاجم سالم شد .
كشتى خيلى آهسته و كند مىرفت . ساعتى 2 فرسخ طى مىكرد .
[ بندر عباس ]
7 ساعت و نيم از شب شنبه ، يازدهم [ رمضان 1309 ه . ق . ] گذشته ، وارد بندر عباسى شديم .
روز با خواتين به تماشاى بازار آنجا رفته ، زود به جهاز معاودت كرديم . 2 ساعت به غروب مانده شنبه ، از [ بندر ] عباسى حركت شد .