عرش درجات با او آشنا شده بودم .
هنگام مراجعت و خداحافظى ، به جاى دعاى سفر ، اين شعر [ را ] در گوشم خواند :
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست * هركجا هست ، خدايا به سلامت دارش « 1 »
از آنجا رفتم به تماشاى سركس ، و به طريق شبهاى سابقه روى صندلى نمرهء اول ، كه به محلّ بازى خيلى نزديك است ، نشستم .
دو زن انگليسى كه ماه از شرم رخسارشان در پرده شدى و خورشيد از رشك ديدارشان گريبان چاك زدى ، پهلوى من واقع شده بودند .
از حسن اتفاق ، آن شب هم كه آخر تماشاى سركس بود ، بازىهاى تازه و خوب كردند .
چنانكه سابقا نوشته شد ، سركس بيست و هشتم ماه رجب [ 1309 ه . ق . ] وارد بمبئى گرديد و مدّت توقّفش 40 روز است [ و ] تا هشتم شهر رمضان در اينجا خواهند ماند .
چهارده پانزده مرتبه به تماشا رفتم . هرقدر شخص در سركس برود و پول بده ، مغبون « 2 » نيست .
پس از تمام شدن بازى ، كه 6 ساعت از شب گذشته بود ، برحسب وعده ، مستقيما به منزل جناب ملك التجار كه سه ربع فرسخ مسافت داشت ، رفته ، شب را در آنجا به سر بردم .
3 ساعت از روز چهارشنبه ، غرهء ماه رمضان [ 1309 ه . ق . ] گذشته ، به عزم رفتن در « جهاز » ، از آن خانه بيرون آمده ، عبد الكريم نوكر ملك [ التجار ] را كه زبان هندى مىدانست ، همراه بردم .
شمشيرى با خود آورده بودم .
روز ورود ، على الرسم گمركخانه كه نزديك به « گودى » بود ، گرفت و قبض داد ، كه در وقت حركت من از بمبئى به طرف ايران رو كند .
محض گرفتن آن به تاخت رفتيم .
مردم آنجا شرحى پشت همان سند نوشتند و ما را به گمرك اصلى روانه كردند .
هامش
( 1 ) . بيت از حافظ شيرازى است .
( 2 ) . فريبخورده .