در محلّى وسيع كه فرش آن از تختهء صيقلى لغزنده بود ، چند نفر بازى مىكردند .
دختر و پسر موسوى كه هردو خيلى خوشگل بودند ، دست يكديگر را گرفته ، تند راه مىرفتند .
مردى انگليسى كه تازه مشق مىكرد ، متصل به زمين مىخورد .
[ مجلس خلعتپوشان ]
روزى به طرف عصر ، در عمارت باغى كه متّصل به واتسن هوتل است ، شصت هفتاد نفر از بزرگان مذاهب مختلفه ، از جانب دولت انگليس مخلّع شدند .
لباسهاى بلند پوشيده بودند .
از آنجا بيرون آمده ، به منزلى ديگر رفتند و خطبه [ اى ] هم خواندند .
هنگام رفتن به باغ ، همان دخترى كه در خانهء گورنر صاحب دكان بود و مىتوان رب النّوع حسناش خواند ، ديدم تنها در درشكهء دو اسبى نشسته [ است ] . قدرى همراه شديم .
همانوقت ، اين شعر خواجه - عليه الرحمه - به خاطرم آمد .
به فراغ دل زمانى نظرى به ماهرويى * به از آنكه چتر شاهى همه روز و هاىوهويى
زمان مراجعت به منزل ، باز او را ديدار كردم . پهلوى زن و دخترى نشسته بود .
اغلب شبها هندوها عروسى دارند و بيشتر « عروس » را از در همين منزلى كه دارم ، به خانهء « داماد » مىبرند .
عروس و داماد خيلى كوچكى را ديدم كه بر يك اسب سوار بودند . تازگى داشت .
چند مرتبه هم عروسى كنيزهاى زنگبارى كه آزاد هستند ، ديده شد .
[ آدم ربايى ]
سه چهار نفر از « اشرار » دو دختر گبر را عنفا « 1 » برده بودند بالاى « استاسيون قلعه » .
پس از ازالهء بكارت آنها ، محض بروز نكردن ، بيچارگان را از آن بلندى به زير انداخته و با شاهد مرگ همآغوش ساخته بودند .
[ درگيرى مذهبى ]
در اواخر ماه شعبان [ 1309 ه . ق . ] ، زنى از جماعت شش امامى كه آنها را « بوره »
هامش
( 1 ) . بهطور كراهت .