وسيع و مسطح بود . دو بيرق [ در ] اين طرف ميدان و دو بيرق [ هم ] آن سمت ميدان زده بودند .
8 نفر سوار با لباس مخصوص تنگ چوگان در دست داشتند و ميان ايستاده بودند . يك نفر گوى را مىانداخت وسط ميدان روى زمين [ و ] 4 سوار از يك جانب و 4 سوار از يك سو اسب مىتاختند و با چوگان « گوى « 1 » » را مىزدند .
آخر 4 نفر بر آن 4 نفر ديگر غالب مىشدند . « گوى » را از ميدان مىبردند و از ميان دو بيرق بيرون مىكردند . آنوقت بازى تمام مىشد ، مىآمدند [ و ] اسبهاى خود را عوض مىنمودند ، [ و ] دور دهن آنها « ليمنت » يا « عرق » مىريختند .
گورنر هم آمد . جمعيّتى نيز از زن و مرد بودند .
ميان زنها ، خانمى سر و قد سيمين سينه ايستاده ، تماشا مىكرد و به چوگان « زلف » گوى « دلها » مىربود .
نزديك غروب آفتاب از آنجا به باغ واتسن هوتل رفتم . ربع ساعتى گردش كرده ، بعد به منزل آمدم .
حسن از فرط شوق و ميلى كه به رفتن شيراز و ديدن اهل و عيال خود داشت ، همانوقت كه از منزل بيرون آمده بودم ، اسبابها را پيچيده و بار كرده ، كه خود را به كشتى برساند .
شب رسيده بود و دريا شورش داشته ، ناچار همانجا تا صبح توقف نموده ، سر آفتاب در كشتى رفته بود .
مشار اليه « نمكشناسى » و « پاس حقوق » را به جايى گذاشته ، كه دست احدى به آن نمىرسد .
بديهى است كه :
اگر ناسزا را نشانى به مشك * نبويد ، نرويد « گُل » از « خار خشك »
اگر بخواهم شرح احوال او را در ايّام توقف [ در ] بمبئى بنويسم ، دفترى ديگر ببايد .
[ وداع ]
با يك دو نفر از آشنايان [ و ] همسايه وداع كرده ، محض توديع رفتم به منزل جناب حاجى شيخ عبد الحسين كه فقيهى فاضل ، بلكه عارفى كامل است و در سفر عتبات
هامش
( 1 ) . در اصل : گو