دو دفعه در گارى بخار و باقى در كالسكهء اسبى نشستم .
روى آبانبار بمبئى باغچهاى است مسطّح و بسيار باصفا و منقّح « 1 » . در آنجا طورى گلكارى كردهاند كه گويى نقاشى قابل ، بر صفحه كاغذى به دقت « گل » و « برگ » كشيده [ است ] .
كوز [ ه ] هاى گل رنگارنگ به وضعى خاص روى هم گذاشته و نيمكتهاى چوبى نيز به جهت نشستن در وسط نهادهاند .
تفرّجگاه خوبى است .
روزى همانجا ميان زنها و دخترهاى عيسوى ، دخترى موسوى [ را ] ديدم كه به چهرهء رخشان يد بيضا مىنمود .
چهار پنج دفعه رفتم به باغ رانى ، كه پارك دولتى و تماشاگاه عامه است .
هرآن كَسَش كه ببيند ، رواست آنكه بگويد * كه من بهشت بديدم ، به راستى و درستى
گلكارى و صفاى آنجا به وصف در نمىآيد .
« شير » و « پلنگ » و « خرس » و « بوزينه » هم دارد ، ولى عمدهء تماشاى باغ ، خيابانهاى خوشطرح و گلهاى گوناگون آن است ، نه ديدن « خرس » و « ميمون » .
عصرها در آنجا از زن و مرد جمعيت مىشود .
[ موزه تاريخ طبيعى و مردمشناسى ]
يك روز رفتم به تماشاى عجايبخانه كه در همان پارك است . جسد جانورهاى غريب زياد ديده شد . مارها و عقربها [ را ] زير « الكل » نگاه داشته بودند .
استخوان ماهى بود كه فقرات پشتش به اندازه كرسى كوچكى مىنمود .
هيكلى بسيار بزرگ و مهيب ، با دندانى چون گراز به نظر آمد . گفتند آدم جنگلى است . به صورت ديوهايى كه در كتاب افسانه مىكشند ، خيلى شباهت داشت .
سنگهاى معدنى و خاك هر مملكتى [ را ] زير شيشه گذاشته و روى آن نوشته بودند .
در سر پلّه كه شخص بالا مىرود ، چند آدم مقوايى ساخته و شمشير و سپر و نيزه به دستشان داده بودند ، كه به آدم زنده مشتبه مىشدند .
بعضى از لباسهاى قديم و زينت زنان سابقه را به جهت نمونه نگاه داشته و قالى
هامش
( 1 ) . پاككننده ، پاك ، پاكيزه .