و گليم كهنهء ايرانى هم به ديوار آويخته بودند .
[ قلعه قديمى ]
روزى مىرفتم به تماشاى استاسيون قلعه ، كه بالاتفاق چنين استاسيونى در هيچ نقطهء فرنگستان [ هم ] ساخته نشده [ است ] .
در عرض راه دخترى هندو [ را ] ديدم كه خال مشكينش سياهتر از روز عاشقان بود و زلف پرچينش درازتر از شب بيدلان ، [ و ] با پدر كريه منظر خود ايستاده بود .
حيرانم كه چگونه از ديو ، پرى به عمل مىآيد ؟
درشكه تند گذشت و يك نظر او را بيشتر نديدم .
پياده شده ، در « استاسيون » تماشا مىكردم . ناگاه همان پدر و دختر آمدند و عزم مسافرت به جايى داشتند .
از آنجا بيرون آمده ، به طرف تختهساز روانه شدم .
دخترى مسيحى كه معجز عيسوىاش در « لب شكرخا » بود ، در درشكه تنها نشسته بود . او هم آمد به تختهساز .
در وقت مراجعت ، كه يك ساعت و نيم از شب رفته بود ، در « تراموه » نشستم .
يك مرتبه قريب [ به ] 30 دختر موسوى و عيسوى كه در « اسكول « 1 » » شاگرد بودند ، ريختند در « تراموه » و بر كسانى كه نشسته بودند ، جا تنگ كردند .
در اينجا لباس زنهاى يهودى با زنان انگليسى هيچ تفاوت ندارد .
[ بيمارستان ]
روزى رفتم به تماشاى اسپيتال « 2 » جمشيد جى زردشتى .
مريضخانهء معتبر وسيعى است .
هر بيمارى كه در آنجا برود ، مجّانا او را معالجه مىكنند و به او دوا و غذا مىدهند . در يك سمت مريضخانه ، سه چهار دختر انگليسى كه صحيح و سالم بودند ، گوىبازى مىكردند .
يكى از آنها ، چشم خمارآلودش ، فتنهء هشياران بود و لعل جانافزايش شفاى بيماران .
قدرى آنجا ايستاده ، تماشا كردم .
هامش
( 1 ) . اسكول( school )، مدرسه ، دبيرستان ، دبستان ، آموزشگاه .
( 2 ) . اسپيتال كه همانHospitalبهمعناى بيمارستان و مريضخانه است .