سهشنبه ، 20 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
يك ساعت از روز برآمده سوار شدم .
[ گوگان ]
3 ساعت به غروب مانده ، وارد گوگان شدم . سراغ نوروز خان سرتيپ را كردم ، گفتند :
دو سه ساعت قبل از اين ، رفت براى سردرود . « 1 »
امشب را در گوگان ماندم .
چهارشنبه ، 21 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
نيم ساعت مانده بود به طلوع آفتاب ، كه از گوگان سوار شدم براى تبريز . به قدر 4 فرسنگ كه آمدم ، به كاروانسرايى رسيدم . آنجا پياده شده ، قدرى آتش كردند ، گرم شده ، نهار خورده ، سوار شدم .
به قدر يك فرسنگ كه از كاروانسرا دور شدم ، به شدت برف شروع كرد به آمدن .
هوا خيلى منقلب شد . يك ساعت تخمينا برف آمد و ايستاد . آمد .
[ سردرود ]
به سردرود كه رسيدم ، سراغ نوروز خان سرتيپ را گرفتم ، گفتند : ديشب را اينجا بود ، دو ساعت قبل از اين ، از اينجا رفت .
ديگر من در سردرود نماندم . رد شده ، آمدم .
[ تبريز ]
2 ساعت و نيم به غروب مانده ، وارد تبريز شدم . نوروز خان هم دو ساعت زودتر از من ، وارد شده بود .
پنجشنبه ، 22 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
چون در عرض راه ، به واسطهء زيادتى برف و سرما و خستگى راه ، خيلى مغشوش و بدحال بودم ، صبح به حمام رفته ، بيرون آمدم . خدمت جناب جلالت
هامش
( 1 ) . سردرود( sardrud )شهرى است كوچك در 11 كيلومترى تبريز ، كنار خط آهن تهران به مراغه ، كه از نواحى بسيار حاصلخيز و خوشآبوهواى تبريز به شمار مىآيد و از شهرهاى قديمى آذربايجان است ، چراكه « حمد الله مستوفى قزوينى » در سال 730 ه . ق . به فراوانى و نيكويى ميوههاى آن اشاره دارد . اين شهر در آبانماه 1385 ه . ق . 6905 خانوار و 932 ، 24 نفر جمعيت داشته است . به آن سردره هم مىگفتند :
« آبادى آنجا بر بلندى واقع است . چشمانداز خوبى دارد . تمام جلگه تبريز و آبادى اين شهر بزرگ در زيرپاى اين ده واقع است . باغات زياد و ميوههاى بسيار خوب دارد . انگور عسكرى قرمز بسيار خوب در اين ده ديدم كه در جاهاى ديگر نديده بودم و نشنيده بودم . » ( سفرنامه سيف الدوله ، 337 )