در جواب پيغام دادم ، وقتىكه از حمام بيرون آمدم ، خدمت شما مىرسم . پس از بيرون آمدن از حمام ، رفتم به منزل ميرزا ابو القاسم خان حاكم .
بعد از ساعتى در باب رضا قلى ميرزا با او صحبت داشتم .
گفت :
« آدم مخصوص به سراغ او فرستادم ، كه دستگيرش نمايند . چون بدهوا بود ، قبل از آنكه شما وارد مراغه شويد و رقم مبارك را بياوريد ، فرار نموده ، به خاك مكرى رفته است . هرقدر انتظار كشيدم كه در اين حولوحوش مراغه بيايد ، او را بگيرم ، هنوز نيامده است . »
شب را [ در ] منزل حكومت ماندم .
بعد از صرف شام ، 4 ساعت از [ شب ] گذشته ، رفتم [ به ] منزل خود ، كه خانهء فتح اللّه خان سرتيپ باشد ، خوابيدم .
برف هم بسيار به شدت مىآيد .
يكشنبه ، 18 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
صبح كه از خواب برخاستم « 1 » ، خيال حركت كردن به سمت تبريز را داشتم . برف سنگينى كه يك چار يك است ، آمده ، و حالا هم به شدت مىآيد . هوا هم خيلى منقلب است .
فتح اللّه خان سرتيپ گفت : توى اين برف و اين هواى كولاك ، نمىگذارم برويد . فردا حركت كنيد .
گفتم : نوروز خان در عجب شير منتظر است .
گفت : نوروز خان هم در چنين روزى حركت نمىكند .
امشب را در منزل فتح اللّه خان سرتيپ ماندم .
دوشنبه ، 19 ربيع الاول [ 1300 ه . ق . ]
صبح كه از خواب برخاستم « 2 » ، باز هوا منقلب بود . بعد از ساعتى بهتر شد . منزل فتح اللّه خان نهار خورده ، سوار شدم .
[ عجبشير ]
نيم ساعت به غروب مانده ، وارد عجبشير شدم . سراغ نوروز خان سرتيپ را كردم ، گفتند امروز صبح از اينجا رفت .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواستم
( 2 ) . در اصل : برخواستم