عايق بود اين مشغلهها از ره دوست * افسوس كه خود پى عوايق باشيم
و له
بر محضر دوست تحفه جز جان نبرى * دردت چو دهند ، نام درمان نبرى
هرچند كه روسياه و عاصى باشى * چون درگه اوست ، نام عصيان نبرى
و له
هرروز تو را حسن و مرا عشق فزون شد * عقل از سر من رفت و تنم ملك جنون شد
من هيچ ز اندازهء خود دور نرفتم * حسن تو مرا برد و ز اندازه برون شد
و له
در ره عشق و ولا ، مكر و ريا نتوان كرد * نسبت عشق به هر بىسروپا نتوان كرد
به اسير سر زلفش ببر اى باد پيام * كه از آن حلقهء زنجير رها نتوان كرد
سالها شد كه دلم خوى به كوى تو گرفت * كربلايى برسد ، راه خطا نتوان كرد
از ازل مهر تو در فطرت من جا كرده * چه توان كرد كه تغيير قضا نتوان كرد
شكوه بردم ز رقيبان به در پير مغان * نپسنديد « 1 » كه در مذهب ما نتوان كرد
غصهها در بر او عرض نمودم از چرخ * گفت بس كن ، گله از كار خدا نتوان كرد
قصهء عشق مكن فاش بر اين خلق نظام * شكوه كوتاه كن ، اين قصه ادا نتوان كرد
هامش
( 1 ) . در اصل : نهپسنديد