مرالى ديده نشد .
باز ، اغلب از نوكرها ، در جنگل گم شده بودند ، از جمله « قولّر آقاسى باشى » كه گم شده [ بود ] . بلد مازندرانى رفت [ و ] او را آورد .
جمعه ، چهاردهم [ رمضان 1352 ه . ق . ]
ديشب ، قدرى باران باريد . امروز بايد برويم « دشت نظير » « 1 » . از منزل ، قدرى كه راه رفتيم ، به ده « آسّن كرو » « 2 » رسيديم . چشمهء بسيار بزرگ خوبى از بالاى ده [ و ] زير كوه درمىآيد .
به قدر 10 سنگ آب داشت .
درختهاى جنگلى كهنه ، دور چشمه بود . الى حال ، « 3 » اين ده را نديده بودم . اردو مىبايست در اين چشمه مىافتاد .
از كنار رودخانهاى كه همين چشمه داخل آن مىشود ، رانديم . راه را ساخته بودند ، امّا باوجود اينكه ساخته بودند ، راه بسيار تنگ [ و ] باريكى است . بعضى جاها گل بود ، اما گل « مازندران » چسبنده است ، لغزنده نيست .
راه بسيار باصفائى است . با جنگل و آب ، مرغان بسيار خوش الحان مىخواندند .
همهء مردم قطار پشت سر هم بايد بيايند . پيشخدمتها و سايرين بودند . تا به درّهاى رسيديم كه آب « زانوس » و رودخانه « ميخساز » داخل اين رودخانه مىشوند .
اينجاها ، راه گردنه و سربالا مىشود . بنهء زياد ، جلو راه را گرفته بود . همهجا ، راه سربالا شده ، از ميان جنگل ، سربالايى زياد رفتيم . بعد سرازير شده ، به درهاى رسيديم .
رودخانهء معتبرى جارى بود . آب صاف خوب [ بود ] . جاى باصفائى بود ، اما به قدرى تنگ بود ، كه نمىشد [ در ] آنجا توقّف كرد . اين رودخانه موسوم به « اواز » است [ و ] داخل « چالوس » مىشود و به اسم قريهء « اواز » ، « 4 » كه دهى است در بالا ، موسوم است .
باز ، گردنهاى در جلو بود . بالا رفتيم . آشيان « قوش آغوربن » ، دست چپ اين راه
هامش
( 1 ) . اعتماد السلطنه نام آنرا دشت سيه سر مىنويسد . ( روزنامه اعتماد السلطنه ، 30 )
( 2 ) . نام اصلى آن آستان كرود مىباشد ، كه به شكل استانك رود هم نوشته مىشود .
( 3 ) . منظور : تا به حال .
( 4 ) . امروزه روستايى به نام اوز در اين منطقه به چشم مىخورد . نام دهستان نيز اوزرود مىباشد .