و نطلب منك اليوم يا اوحد الورى * ترخّصنا اذ انت للجود مرجع
فخذها من العبد الحقير محمّد * فزّفت باثواب الفصاحة تلمع
و امّت بهذا اليوم شهزاده عصرنا * نقلب الحسود قد عنايت يتلوع
يكى از شاهزادگان عظام و مخاديم گرام ، خواهش نموده بودند كه از براى « نامدارى » كه محبوب ايشان بود ، غزلى گويم ؛ به مفاد آنكه « رضى المحبوب ، محبوب » ؛ در اين منزل ، اين غزل را گفتم :
غزل
نديدم چون تو ديگر نامدارى * درآويزد به يك لشكر سوارى
رَود گر سر نه بگذارم ز دستش * بهدست آيد گَرم زان زُلف تارى
قرار كُشتَنم دادى در آخر * چه خوش دادى قرار بيقرارى
فرود آيد كجا تا مرغِ دل باز * نه صحرا در نظر ، نه كوهسارى
چرا يك گل در آن نشكُفت ، باشد * اگر باغ جوانى را بَهارى
پريشان گشتم از جمعى ، گرفتم * ز هرجمعيتى ، آخر كنارى
من و انديشهء وصل تو هيهات * كه مىبخشد گلستانى ، به خارى ؟
چه مىآيد ز من جز عجز با تو * گدائى چون كند با شهريارى
از آن لعل لبت يك بوسهام بخش * اگر پيوسته نه ، بارى كه بارى
نمىآيد ز من جز « عشق » ديگر * به عشق پاكبازان هيچ كارى
به خاك افتاد محمود از ستمها * مگر لطفى نمايد تاجدارى « 1 »
برادر جانا ،
از آن جايگه به جانب « رومشكان » عطف عنان « 2 » نمود .
« رومشكان » ، صحرائى است وسيع و ملكى است رفيع . منتهاى طول آن صحرا 5 فرسنگ و عرض 2 فرسنگ [ است ] . اعظم بلوك لرستان است در تسطيح زمين و نكوئى خاك ، اگرچه « كمآب » است ، بلكه آب ، ناياب [ است ] ، امّا در نكوئى خاك و زمين ، به تقريبى هم در صفا گويا ممتاز باشد از آنچه ياد كرديم .
هامش
( 1 ) . در حاشيه نسخه « م » آمده است : « و اين رباعى را در مدح آن جوان گفته :جان بر لب و با وصل قرارى داريم * نى در كف و با لب تو كارى داريم
در عشق اگر كه از ما گشت بلند * ز اين است كه يار نامدارى داريم( 2 ) . عطف عنان كردن ، يعنى سرستور را برگردانيدن و برگشتن .