« آقا رضا » ى پسر « آقا شيخ على شيخ العراقين » مرا در صحن به صحبت گرفت ، كه جنازه را الآن مىآوردند .
خلاصه ، تا ساعت 9 ايستاديم .
جمعيت ، ساعت به ساعت زياد مىشد ، تا آنكه « سينهزنها » آمدند و « علمدار » آمده ، گذشتند ؛ و بالاخره جنازه را در « عمارى » آوردند و از در قبلى « ايوان طلا » ، تابوت را بيرون آورده كرده ، بردند طواف دادند ، آوردند در مقبره ميرزا حبيب اللّه رشتى ، در صحن روبروى « ايوان طلا » ، در برابر « مقبره حاجى اسد خان » دفن كردند .
ساعت 5 / 10 به منزل آمده ، غذا خورديم .
تمام دكاكين بسته [ و ] هنگامهء غريبى بر سر پا هست .
نيم ساعت به غروب [ مانده ] ، به « حرم مطهر » مشرف شده ، نماز خوانده ، زيارت كاملى نموده ، ساعت 3 به منزل آمدم . استاد « غلام رضا » هم [ در ] منزل بودند . غذا خورده ، ساعت 4 خوابيديم .
روز چهارشنبه ، بيست و يكم [ ذى حجه 1329 ه . ق . ]
بنا به معمول ، از خواب برخاسته « 1 » ، نمازى خوانده ، به « حرم مطهر » مشرف گرديده ، ساعت 4 به فاتحه در « مسجد هندى » رفته ، « مسجد هندى » واقع است در جنب در قبله ، به فاصلهء كمى ، پسر « آخوند » را ملاقات كرده ، تسليت گفته ، از آنجا به منزل « حاجى اسكندر خان » رفته ، او را ملاقات نموده ، با « آقا سيد مسلم » قدرى صحبت كرده ، ظهر به منزل آمده ، غذا خورده ، به اتفاق آقايان روانهء « مسجد كوفه » شديم .
« عربانه » خيلى معطل كرد ، كه يك ساعت به غروب مانده ، به « مسجد » رسيديم .
به قدر مقدور عمليات بهجا آورده ؛ يك ساعت از شب گذشته ، مراجعت كرده ، يك سر به « حرم مطهر » مشرف شده ، ساعت 2 به منزل آمده ، آقايان هنوز تشريف نياوردهاند ، حرم هم نبودند ، نمىدانم كجا رفتهاند .
كاغذى از « آقا ميرزا عبد الحسين خان » رسيد ، كه بايد براى پسر « آخوند » فرستاده شود .
ساعت 4 غذا خورده ، خوابيديم .
به « نصر اللّه خان » داده شد : يك ليره .
هامش
( 1 ) . در اصل : برخواسته