امتيازى بر موزهء پاريس نداشت ، بلكه خيلى كمتر و پستتر بود . تقريبا يك ساعت به غروب مانده به منزل مراجعت كرديم . اعليحضرت شاه دستخطى به حضرت ملكه ايران مرقوم داشته به فقير دادند كه بفرستيم . از هتل سفارت ميل كردم پياده به منزل بيايم . راه افتادم . در اواسط راه ، راه را گم كرده مسافت زيادى برگشتم . آخر از پليس سفارت ايران را پرسيدم . طرفى را نشان داد . بدانسو رفتم ، در بين راه يك كلاه ايرانى را توى درشكه ديدم . گفتم ايستاد . از فرنگىهائى بود كه در سفارت ايران كه در آلمان است ، نيابتى دارد . و حالا كه اعليحضرت شاه اينجا است ، لابد كلاه ايرانى سر گذارده است . به زبان بىزبانى به او فهماندم كه منزل را گم كردهام . مرا توى درشكه نشانده به منزل رسانده پى كار خود رفت . با هاشم خان رفتيم در دكان عكسفروشى . چند ورقى عكس كه از روى تابلوهاى معروف بود ، خريده مراجعت كرديم . شام در هتل با سايرين خورده خوابيدم . امروز نشان حضرت صدر اعظم كه در استاند گم شده بود ، پيدا شد . خود ميرزا عبد الكريم خان به جهت تعمير جزئى به زرگر داده بود و به كلّى فراموش كرده بود . زرگر كارش تمام كرده آورده بود .
در
بروكسل - يكشنبه بيست و نهم ( 29 ) : صبح نواب موثق الدوله آمد منزل ما . باهم رفتيم حضور . براى ناهار به منزل مراجعت كرديم . ناهار در منزل جناب اميربهادر جنگ خورديم . عصر با هاشم خان ميل كرديم پياده قدرى در خيابانهاى شهر گردش كنيم . باهم بيرون آمديم . رفتيم دكان سيگارتفروشى . از آنجا در يك خيابان بزرگ مىگشتيم . يك شخص جوان انگليسى بدون آشنائى آمد به هاشم خان به زبان فرانسه حرف زد . پرسيدم ؟ گفت : مىگويد همراه من بيائيد يكى دو صورت تماشائى را به شما نشان بدهم . من از رفتن ابا كردم . ولى به هاشم خان گفتم تو برو . دو نفرى رفتند . من هم به احتياط آنكه مبادا متقلبى باشد و ديگر ديدار هاشم را به قيامت ببينم ، عقب آنها را گرفته رفتم . سه چهار خيابان ممتد راه پيموده ، هاشم خان را برد پاى چندتا مجسمه . نيم ساعت هم آنجا معطلش كرد . اسم و سال آن مجسمهها را به او گفت ، بعد عذر خواسته گفت ديگر كارى ندارم و خداحافظ كرده از همان طرف كه آمده بود مراجعت [ كرد ] . من و هاشم خان تا منزل كه مىآمديم ، همهاش به اين كار بىمعنى آن جوانك
سفرنامه ظهير الدوله ( همراه مظفر الدين شاه به فرنگستان ) ( فارسى ) — صفحة 274
مساهمون: على بن محمد ناصر خان ظهير الدوله
ص٢٧٤