كرد در حسن روابط مملكتين ، معمار مدرسه به نوبت خود و معلم مدرسه ، بر زمينهء تاريخ و ذكر ملل آسيايى و خويشى ايرانى و ژرمانى . مىبايست جواب داد ولى كسى تدارك نداشت .
ناصرالملك ( شاگرد مدرسهء آكسفورد ) براى نطق حاضر نشد ، صنيع الدوله مستعد اين كار نبود ، از مديران مدرسه حاج ميرزا يحيى دولتآبادى حاضر بود كه گفته شد از مستخدمين رسمى نيست نهايتا قرعه به نام من افتاد . انديشه داشتم چه بگويم ، با قدرى تمجمج قبول كردم ، على الرسم چيزى از دوستى و حسن روابط گفتم از توجهات وزير آلمان و زحمات معمار ياد كردم و از نطق معلم استفاده كرده گفتم جاى بسى مسرت است كه عموزادگان ما كه پس از قرون متماديه اينك در نتيجه ارتباطات وداديه باز به ما پيوستهاند با حربهء كتاب و سلاح علم براى كمك به اصلاحات اوضاع عموزادگان خود حاضر شدهاند . . . آنچه به خاطر دارم در روزنامهء قدس شكسته بسته از نطق من چيزى چاپ شده است . » « 1 »
عبد الله بهرامى نيز دربارهء مدرسهء آلمانى مىنويسد :
« اسم آلمان و عظمت آن به تدريج در ايران هم انتشار يافته و ورد زبانها شده بود . مسافرت ناصر الدين شاه . . . به آن مملكت سبب شده بود كه چند نفر طبيب و صاحبمنصب نظام با او به تهران آمده بودند . عدهاى از ايرانيها به آلمان و اتريش مسافرت نموده و متوجه شدند كه به غير از روس و انگليس دولتهاى بزرگ ديگرى هم در عالم وجود دارد . دولت آلمان در تركيه نفوذ نموده و چشمهاى خود را به طرف ايران و خليجفارس باز كرده بود و شايع بود كه به زودى يك بانك هم در تهران تأسيس خواهد نمود . از چند سال پيش مريضخانهء دولتى به عهدهء اطباى آلمانى سپرده شد و در همه جا صحبت از ترقيات صنايع آلمان بود . جمعى از دوستان پدرم به او توصيه كردند كه ما را به مدرسهء جديد التأسيس بسپارد كه بعد هم بتوانيم به آلمان رفته و در آنجا معلومات خود را تكميل كنيم . پدرم اين راهنمايى را پذيرفت و من هم باطنا خوشوقت بودم ، زيرا كه ميل به شغل طبابت نداشته فقط براى اطاعت امر پدر بود كه در كلاس طب دار الفنون حضور به هم مىرسانيدم ، به علاوه مقدمات تحصيل من در آن زمان براى استفاده از اين رشته كافى نبود . به همين جهت من تغيير مدرسه را با بشاشت استقبال كرده و براى نوشتن اسم به آن مدرسه رفتم .
مدرسه هنوز رسما افتتاح نشده و شروع به كار نكرده بود ، فقط يكنفر بهعنوان مدير به تهران وارد شده و مقدمات آن را فراهم مىساخت . در خيابان سپه در نزديكى انبار معروف به باستيون
هامش
( 1 ) . خاطرات و خطرات ، ص 52 .