فراشباشى وليعهد كرده بودند و غالب روزها با همين مرحومه ( منظور اولين دختر ناصر الدين شاه فخر الملوك مىباشد ) در عمارت معروف به چنار عباسعلى كه حالا خراب شده و تغيير در او پيدا شده اما چنارش باقى است بازى مىكرديم . . . » « 1 »
بنابراين مسلم است كه اين چنار با نام عباسعلى در سال 1299 قمرى وجود داشته و به همين نام شناخته مىشده و معروف بوده است . متأسفانه دوستعلى معير الممالك كه داستان اين چنار را گزارش كرده است از تاريخ نامگذارى آن ياد نكرده . كه محتملا پيش از سال 1299 قمرى بوده است . دوستعلى ميرزا الممالك درباره اينچنار مىنويسد :
« يكى از خدمه اندرون مرتكب خلافى شد و از آنجا كه دانست مورد خشم و بازخواست خانم خود قرار خواهد گرفت شبانگاه فرار نموده در حضرت عبد العظيم متحصن شد . چون اين خبر به گوش شاه رسيد نخست به رقت آمد و به خانم كلفت فرارى گفت تا از تقصير وى در گذرد . آنگاه براى آنكه اهل اندرون مأوا و مأمن نزديكترى داشته و هنگام ضرورت بدان پناه برند ، در نهان بيكى از گيس سپيدان حرم دستور داد تا شهرت دهد كه خوابنما شده و بوى گفتهاند در پاى چنار كهنسال گشنشاخ كه كنار مظهر قنات مهرگرد واقع در اندرون ، امامزادهاى بنام عباسعلى مدفون است . همين كه اين آواز در اندرون پيچيد اهل حرم شاديها كردند و از شاه خواستند تا نردهاى دور آن درخت كشيده شود . شاه به نصب نرده امر نمود و آن را به رنگ سبز اندود كردند . از آن پس درخت مزبور به چنار عباسعلى معروف شد . زيارتنامه مخصوصى به تنهء آن آويختند و اطرافش شمعدانهاى نقره كوبيده هر شب شمعها در آن افروختند رفتهرفته چنار مزبور اهميتى بسزا يافت و بست محكمى شد . اهل اندرون نذور خود را از قبيل حلوا و غيره در پاى آن مىپختند و به بدنه و پوستش دخيلها مىبستند . بدينطريق براى نيازمندان حرم نقطهء توجه و مأمن نزديكى بوجود آمد . » « 2 »
روايت ديگرى نيز از چنار عباسعلى در دست است كه در كتاب خاطرات سليمان بهبودى آمده است . وى در تاريخ اول بهمن 1304 چند ماه پس از خلع سلطنت از خاندان قاجاريه و به سلطنت رسيدن پهلوى اول مىنويسد : « . . . به اندرون داخل شديم . چيزى كه بلافاصله جلب نظر مىكرد درخت چنار خشك و قطورى بود كه تا آن جا كه دست مىرسيد به شاخههاى خشكيدهء آن با تكههاى پارچه دخيل بسته و قنديلهاى نقره آويخته بودند و اشك شمع زيادى در اطراف
هامش
( 1 ) - همان . ص 939
( 2 ) - يادداشتهايى از زندگانى خصوصى ناصر الدين شاه . ص 43