تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
گفتند معروف شده بود باقى ماند . اين خيابان كه بعدها چراغ‌برق ناميده شد و اكنون هم به خيابان اميركبير معروف است ، از ميدان توپخانه تا سه راه امين حضور ادامه دارد . جعفر شهرى دربارهء روش كار كارخانهء چراغ‌گاز مىنويسد : « ديگهاى دردارى كه درهايشان با پيچ و مهره‌هايى باز و بسته مىشدند ، در آن كار گذاشته شده از آنها لوله‌هايى به اطراف كشيده شده بود كه شاه لوله‌اش به خيابان ناصريه [ ناصر خسرو فعلى ] و خيابان در اندرون [ خيابان باب همايون ] مىآمده و به عمارات شاهى و فانوس‌هاى آن كه به ديوارها نصب بود ممتد مىگشته ، غروب به غروب شيرهاى ديگها باز شده ، گاز كاربيت در لوله‌ها جريانت يافته توسط عده‌اى چراغچى كه با ميله‌هاى بلند مشتعل به راه مىافتادند ، فانوس‌هاى آن را كه به ديوارها نصب شده و لوله‌گاز به داخلشان رفته بود روشن نموده و با بسته شدن شيرها خاموش مىشدند . . . . فانوسهاى آن مانند چراغهاى جلو اتومبيل بود با طبق نورافكنى در داخل كه نور را القا و پخش مىنمود و لوله باريك مسى كه از لولهء اصلى بالا آمده بود ، به آن مىرسيد ، با شعله‌اى قوى و نورى سفيد . اما طولى نمىكشد كه لوله‌هاى فانوس‌هاى خيابان توسط اهالى قطع و خراب و روشنايى آن منحصر به اندرون و حياطهاى آن مىگردد . » « 1 »

چراغ‌برق

يك سال پيش از تأسيس كارخانهء چراغ‌گاز ، كارخانهء برق كوچكى توسط ميرزا على خان امين الدوله ، ملقب به امين الملك ، در مجمع الصنايع ، جنب خيابان باب همايون ، داير شد . متخصص اين كارخانه موسيو فابيوس يعنى همان بوآتال بود كه بعدها امتياز خطآهن حضرت عبد العظيم و استخراج معادل زغال البرز را گرفت . ناصر الدين شاه در روز جمعه 17 رمضان 1296 ( ه . ق ) براى راه‌اندازى چراغ‌برق به شهر آمده ، مقارن غروب با روشن كردن چراغى اين كارخانه را افتتاح كرد . « 2 » در ملحقات مرآة البلدان در اين باره آمده است : « جمعه هفدهم [ رمضان 1296 ] موكب اعلى تشريف‌فرماى شهر شده ، شب را توقف و اقامت فرموده و هنگام غروب را به كارخانهء الكتريسيته كه چندى قبل اسباب آن را به توسط جناب امين الملك از فرنگستان آورده و در مجمع الصنايع ، جنب خيابان باب همايون ، مسيو
هامش
( 1 ) - طهران قديم ، جعفر شهرى ، ج 1 ، ص / 223 - 224 . نقل به اختصار . ( 2 ) - تاريخ مؤسسات تمدنى جديد ، ج 3 ، ص 384 .
سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 217 | حسين شهيدى مازندرانى