تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
حق معترض مىشدند و دادرس نداشتند . زنهاى مسلمان را به محبس پليس مىكشيدند . در زجر و شكنجه ، جانها تلف مىگرديدند ، نه از طرف دولت پرسش بود . . . نه مردم به صدا مىآمدند . » « 1 » امين الدوله در قسمت ديگرى از خاطرات خود دربارهء ناامنى كوچه‌ها و خيابانها و ستمگرى دستگاه صدارت مىنويسد : « ميرزا احمد خان علاء الدوله مىگفت : روزى هنگام چاشت به خانهء معين الدوله برادرم رفتم و تا نيم ساعت به غروب آفتاب مانده نشستم ، همين كه آهنگ برخاستن و بازگشت به خانهء خود كردم ، برادرم گفت : ديرگاه است و در اين شهر پرآشوب رفتن از حزم دور مىنمايد ، به حرفش خنديدم كه هميشه نيم‌شب به هر سمت مىرفتيم ، حالا هنوز شعاع شمس باقى و از روز چندين دقيقه به جاست ، احتياط چرا ؟ مستهزئا بيرون آمدم . اسبم با يك جلودار سواره حاضر بود . سوار شده رو به خانه خود گذاشتم . در انتهاى ميدان توپخانه و ايستگاه تراموا ازدحامى بىحركت ديدم و در بادى نظر جز اين محمل به خاطرم نگذشت كه جماعت آيندگان و روندگان با تراموا هستند . هنوز به آن طرف ميدان نرسيده بودم كه يك دسته از آن مردم منفصل شده ، رو به خيابان لاله‌زار گذاشتند و تا من به دهنه خيابان رسيدم اين دسته مسافتى پيموده از پيش كنتوار فرانسه گذشته بودند . نزديك شدم ، زنى ديدم كه در هر چند قدم مىايستاد ، استغاثه مىكرد و مىناليد و بىآنكه كسى به حرف او گوش دهد ، حركت مىكردند . هوس تفحص و ميل تفتيش دامن گرفت ، تاختم و به جماعت روندگان و ضعيفهء نالان و گريان رسيدم . پرسيدم كيست ؟ چه خبر است ؟ اين زن چه مىگويد ؟ هيچكس به من جواب نداد . ضعيفه ملتفت شد و فرياد كرد كه اى جوان به رضاى خدا به دادم برس . من زن فلان مرد كاسب ، ساكن فلان كوچه هستم . با تراموا به محله بيرون دروازه قزوين براى احوال‌پرسى خواهرم رفته بودم ، حالا كه برگشتم و اينجا پياده شدم . اسيرم كرده‌اند . و اللّه من زن بدكار نيستم . شوهر و اطفالم انتظار مرا دارند . در اين شهر مگر مسلمانى نيست . اين شهر مگر صاحب ندارد ، يكى نمىپرسد كه من بدبخت را كجا مىبرند و چرا مىبرند ؟ دلم سوخت و حيرت كردم كه سكوت چندين نفر تماشاچى از چه روست و اسيرى اين زن چه باعث دارد . پيش رفتم و به آهنگ تحكم گفتم : « ضعيفه بايست ببينم چه مىگويى . كى ترا مىبرد . سبب چه چيز است ؟ » از اين جمع سه نفر در زى مشتى شهرى با كلاه نمدى طاسى و پستك كردى ، بند دست و يقه پيران گشاد و پاچه ورماليده ، گيوه‌هاى قبراق ، زنخ
هامش
( 1 ) - خاطرات سياسى امين الدوله ، به كوشش حافظ فرمانفرمائيان . ص 56 . اميركبير 1354 .
سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 192 | حسين شهيدى مازندرانى