صورت شاه را مشابه عروسك كه نخى به گردن شاه بسته بود در دست دارد . عبد الحسين خان مستشار سابق او طبل بزرگى را مىنوازد و ميرزا ابو تراب خان نورى ، مستشار حاليه ، ناى مىزد و خود كنت مىرقصيد . در زير پا اسباب شكنجه از هر قبيل ريخته شده است . در زير تصوير به خط فرانسه نوشته شده است : حقهبازى كنت . خيلى خنديدم . صورت را خدمت شاه فرستادم .
شاه خوشش نيامد . » « 1 »
« شنبه 2 ربيع الثانى سنهء 1300 قمرى : . . . كنت سراسيمه وارد گرديد . رو به ظل السلطان با نهايت تغيير دو سه كلمه فرانسه حرف زد . مترجمش فارسى ترجمه كرد . حالت شاهزاده متغير شد و رنگ از رويش پريد . تقرير كنت اين بود كه سربازهاى اصفهانى به حمايت جندهاى به هيئت اجتماع به اداره پليس ريخته جمعى را مضروب و جمعى را مجروح و نايب مرا به قدرى زدهاند كه قريب موت است . اهل مجلس متحير ماندند و شاهزاده متفكر و متغير گرديد . از آنجايى كه مرا با شاهزاده خصوصيت است و با كنت خصومت ، گفتم نه چنين است . اگر اجزاء پليس مظلوم بودند كنت با اين عجله به اينجا ورود نمىكرد و پيشدستى نمىنمود . شاهزاده را اين عرض خوش آمد و به حالت طبيعى خود برگشت . از من پرسيد چه بايد كرد كه صحت و سقم معلوم شود . عرض كردم از اهل مجلس جناب آقا ( منظور مستوفى الممالك است ) كسى را معين نمايند به اداره پليس رفته طرفين را حاضر نموده استنطاق كرده ماجرا را معروض دارد .
امين لشكر به اين خدمت مأمور شد و رفت . باز پرده بلند شد . نايبالسلطنه با هزار غمزه و خرقهء ترمه و مهميز نقره به مجلس ورود كردند . با برادر والاگهر خود بهطور خنده و بىطرفانه تفصيل دعواى پليس و سرباز را مكالمه نمودند . يك ساعت و نيم هم اين گفتگو در ميان بود . . . امين لشكر هم مراجعت نمود . معلوم شد زنى از جلو خانه ظل السلطان عبور مىكرده است . پليس فرياد كرده بود كه جنده است . زن كه عيال قهوهچى صارم الدوله بود از ترس خودش را به دالان اندرون ظل السلطان انداخته بود . پليس هم به تعاقب او پشت پرده حرم خانه ظل السلطان رفته بود . سرباز و قراول دم در پليس را زده بودند . چند پليس به كمك رفيق خود آمده بودند . سرباز را كشانكشان به اداره برده بودند . سربازهاى ظل السلطان هم به كمك رفيق خود به اداره رفته بودند . آنجا سعيد خواجهء شاهزاده آمده بود و سربازها را برگردانده بود و جز سرباز ظل السلطان كس ديگر كتك نخورده بود . كنت براى اينكه پيشدستى كند كه پليس او اندرون
هامش
( 1 ) - همان . ص 184 - 185 .