شرح
( 373 ) - باق ( ص 326 ) : متكّا دارد ، ا ك : مثل متن ، بب : متكا دارد .
( 374 ) - زبده : + بلند .
( 375 ) - زبده : و آن تخت [ و ] عود سوز و صندلى مجموع .
( 376 ) - زبده ، بب : قطب الدين ( به جاى قاضى ) .
( 377 ) - زبده : اين طلا كارى او هيچ ساويده نشده است .
( 378 ) - زبده : قطعا استادان عراق و خراسان مثل آن رنگ و روغن به كار نمىتوانند برد .
( 379 ) - زبده + : ناچخهاى دراز در دست .
( 380 ) - ق : بعضى ، زبده : در پس پشت ايشان جماعتى .
( 381 ) - از روى ق و زبده .
( 382 ) - زبده : در برابر ( به جاى پيش ) .
( 383 ) - زبده : پيش .
( 384 ) - زبده : + از انواع .
( 385 ) - زبده : آن هريك از رنگى از غايت تكلف .
( 386 ) - ديگر نسخ و زبده : قريب .
( 387 ) - ق ( ص 32 ) : يك گزوار . زبده : يك گزوار .
( 388 ) - آ : جنلق ، بب : جببلق ، ق : جينلق ، اك : مثل متن ، با : حنيلق ، زبده بياض درين موضع .
( 389 ) - فقط آ ، صورت جمله در زبده : مثل . . . بزرگى كه ده گز باشد .
( 390 ) - زبده : يك ديوار .
( 391 ) - زبده : درآسون .
( 392 ) - زبده : و نعمتى مىآوردند .
( 393 ) - ق : و ( به جاى يا ) ، زبده : با .
( 394 ) - زبده : + كه پايها دارد .
( 395 ) - ق : ( 399 ب ) : منتظر .
( 396 ) - ق : بود ، الخ ( به جاى هر ، الخ ) ، زبده : بر آن گوشه بسته از دو طرف .
( 397 ) - آ ق ، زبده : كشيدند .
( 398 ) - آ ق ، زبده : شد ، بعدش در زبده : + به مثل حصيرى كه درپيچند به مقدار يك قدم وى .
( 399 ) - فقط ك : آيد ، نسخ ديگر : آمد .
( 400 ) - كذا درك . نسخ ديگر و زبده : نواختند .
( 401 ) - زبده : بر تخت بنشست و قرار گرفت .
( 402 ) - زبده : نزديك تخت بردند و فرمودند كه سر بر زمين نهيد .
( 403 ) - زبده : پس اشارت كرد كه ايشان را بنشانيد ، هريك را به جاى او پيش سرها [ شيرهها ] كه نهاده بود بنشاندند .