شرح
( 286 ) - زبده : نهادند .
( 287 ) - آ : صف .
( 288 ) - زبده : ايستادند .
( 289 ) - زبده : قريب صد هزار .
( 290 ) - كذا درك ، در نسخ ديگر ، چهار يك ، صورت جمله در زبده : يك گز در چهار يك شرع .
( 291 ) - زبده : مقدار دويست هزار ديگر .
( 292 ) - زبده : در دست ايستاده و صفها راست كردند .
( 293 ) - زبده : مقدار پنج پايه و بر آن تخت .
( 294 ) - فقط ك ، زبده ( 395 ب ) : و با شاه ( به جاى مردى ) .
( 295 ) - با ، ق ( ص 322 ا ) و نه كوچك نه كوسه ، زبده : و نه كوچ [ كوسج ] .
( 296 ) - با ، ق : درازتر .
( 297 ) - زبده : بر بالاى صند [ لى ] كه بود .
( 298 ) - ق ، زبده .
( 299 ) - زبده : كرده ( به جاى گره زده ) .
( 300 ) - زبده : + خوب .
( 301 ) - زبده : + آن روز .
( 302 ) - ك : تغير .
( 303 ) - زبده : از جانبين ختائيان صفها كشيده بايستادند .
( 304 ) - ق ( ص 323 ) ، زبده : مقدار هفصد كس بودند .
( 305 ) - بابب ق : در گردن الخ ، زبده : در گردن و بعضى زنجير و بعضى يك دست بر تخته گرفته و بعضى پنج و شش را گردنها بر يك تخته دراز بند كرده و سرها از تخته بيرون هركس حسب مرتبه و قدر گناه ، ق : بند كرده ( به جاى در بند كرده ) .
( 306 ) - زبده : + ايشان .
( 307 ) - اين درست نيست رك به يول ( ج 1 ص 207 مقدمه ) .
( 308 ) - زبده : القّصه چون بنديان رفتند .
( 309 ) - زبده : چنان كه تا به تخت پادشاه مقدار پانزده گز مسافت ماند .
( 310 ) - زبده : يك كس ازان ميران كه تخته در دست دارند .
( 311 ) - ق ، زبده .
( 312 ) - بب : ايلچى .
( 313 ) - زبده : + و زباندان عربى و پارسى و تركى و مغولى و ختائى و كلمچى ميان پادشاه و ايلچيان .
( 314 ) - آ ، زبده ( 396 ب ) : داشت .
( 315 ) - زبده : + عربى و پارسى و غيره كه تابع او بودند بر گرد مسلمانان بايستادند و گفتند .