چنان از جوهر خود كيميا كرد * كه از نورش دو عالم پر ضيا كرد
ز پيشش محو شد مه تا به ماهى * برو شد كشف اسرار الهى
دو پانصد سال در اسرار بنشست * شبا روزى ر درد كار ننشست
زمستان داروئى بوديش در پيش * كه ماليدى ز سر تا پاى در خويش
برستى موى همچون پربر اعضاش * زمستان دفع اين بودى ز سرماش
سرشته بود يك داروى ديگر * كه تابستان بماليدى به خود بر
بريزيدى ازو آن موى اندام * بدادى تف تابستانش ايام
يكى دارو دگر بر كار كردى * به هر شش سال ازو يك بار خوردى
باستادى مزاج او به تعديل * نيفتادى رطوبت هيچ تحويل
اگرچه افضل روى زمين بود * خور و پوشش دو پانصد سال اين بود
برش رفت ارسطاطاليس ناگاه * سكندر بود با او نيز همراه
نشسته بود افلاطون در اندوه * به غارى سهمگين در جنب شش كوه
درختى بود زيرش چشمهء آب * فلاطون مانده آنجا سينه پر تاب
سكندر گفت آخر يك سخنگوى * كه هر دو آمديم اينجا سخن جوى
جوابش داد آن استاد ايام * كه خاموشيست نقد ما سرانجام
چو خاموشيست رنگ جاودانى * به رنگ جاودان شو تا بمانى
سكندر گفت اگر خواهى طعامى * مرا باشد از ان عالى مقامى
چنين دادش جواب آن مرد مردان * كه اى خسرو ! تنم مبرز مگردان
مخور كاين خوردن آن كردن نيرزد * به مبرز رفتنت خوردن نيرزد
شكم چون باشدم جاى نجاست * درو ، نى علم گنجد نى فراست
سكندر گفت اى مرد جهان تو * بخفت آسايشى كن يك زمان تو
جوابش داد پير حكمت انديش * كه چندانى مرا خوابست در پيش
كه نتوان گفت كان چندست و چون است * مرا خود عمر پندارى كنون است
چو هر دم مىدهندم تازه جانى * روا نبود اگر خفتم زمانى
خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين ) — صفحة 165
مساهمون: ايرج افشار
ص١٦٥