مثنوى « 1 »
الفت ار گيرى به تصوير اجل * مانى آخر جاودان و لم يزل
زندهء جاويد را آخر چه غم * جان اگر صد ره برآيد در الم
چون بود دل در قضاى سركشى * در ميان صد غمش باشد خوشى
مىدهد دود دل محنت كشان * از صفا و وز جلاى دل نشان
هركه باشد در دلش نور إله * از دل او لمعه افتد سوى ماه
چون گشادى روى دل اى ديدهور * مىنگر هر سوى خورشيد و قمر
با اجل گردان دل ما آشنا * آخر از فضل خودت اى رهنما
حكايت « 2 »
فلاطون آنكه استاد جهان بود * مگر در ابتدا عزمش چنان بود
كه استخراج زر تدبير سازد * ز مس سفسه كند اكسير سازد
چو پنجه سال شد در گوشهاى گم * ز قشر بيضه و از موى مردم
چنان اكسير كرد و معتبر كرد * كه اندك كيميا بسيار زر كرد
چو زر كردن چنان آسان شد او را * به قيمت خاك و زر يكسان شد او را
به خود يك روز گفت اى دل بينديش * كه اكسيرى كنى در جوهر خويش
چو قشر بيضه و موى سر امروز * ز جهدت كيميائى شد دلفروز
گر اكسيرى كنى در جوهر خويش * بود آن كيميا از عالمى بيش
نه كم آمد ز قشر بيضه جانت * نه موى سر فزون گشت از روانت
چو پنجه سال اين اكسير كردى * نخفتى روز و شب تدبير كردى
كنون گر عاقلى اين كيميا ساز * دو عالم در ره اين كيميا باز
چو عزمش جزم شد سالى هزار او * ز خلق عالم آمد بر كنار او
هامش
( 1 ) - ابيات اين مثنوى در نسخهء ق نيست
( 2 ) - ق : سراسر اين حكايت در انتهاى رساله آمده است .