چو گشت از گفتوگويش دل پريشان * به كوهى برشد و بگريخت زيشان
سكندر و ارسطاليس هشيار * به هم بگريستند از درد بسيار
* * *
اگر تو كيمياى عالم افروز * نمىدانى ز افلاطون درآموز
چو سازى كيمياى سيم و زر هم * ز قشر بيضه و از موى سر هم
تنت را دل كن و دل درد گردان * كزين سان كيميا سازند مردان
مثنوى « 1 »
چون بلا را دل ز بهر روى يار * در طريقت كرد از جان اختيار
عالمى بىچشم سر بينى عيان * جمع بينى صورت روحانيان
هركه او شد در بصيرت بر كمال * بر كمال آمد دلش از روى حال
ماند در كنج رياضت متصل * اهل دل پنهان سوى حق ميل دل
اى خوش آن كو زاد اين ره برگرفت * گشت يك رو دامن رهبر گرفت
آنكه خواهد رهبر اين راه جست * دل بكل از غير پردازد نخست
هست مطلوب از دل و جان رو نهان * زان سبب دل بى خود آمد در جهان
دل جلا گر يابد آخر روى يار * زان جلا ظاهر شود بىانتظار
سال و مه چون در طلب بىپا و سر * باشى از فقر اندكى يا بى خبر
درد فقرت چون گريبانگير گشت * رايت جاهت ز گردون بر گذشت
پادشاه فقر را در ملك جان * هست پىدرپى لوا خورشيد سان
چرخ كحلى كرده افسر خاك پاش * بوده دريا يك نم از ابر عطاش
زر اگر گيرد به كف باشد چو خاك * نيست چون با آن دل او را زان چه باك
جمله را دلجوى رهبر دست گير * فيض بخش عالم از نور ضمير
هامش
( 1 ) - ق : اين مثنوى را ندارد .