شب شده بود . حاجى مفلح گفت حالا شب است ، نمىشود ؛ صبحى مىروم .
قبول كردم . در حطيم و مستجار نماز و دعا كرده براى مؤمنين ، به خانه آمدم . « و بسيار آب زمزم براى دوستان و غيره برداشتم . آب زمزم كه اول دلو ساعت دو شب باقى مانده مىكشند ، لذت شير مىدهد و به جهت هر مطلب كه نيت كرد ، آب زمزم بخورد ، آن مطلب را - بفضله - خود روا مىشود . اين به تجربه رسيده و به من هم تجربه شده » .
- بفضله - بيست و ششم ذى حجّه مطابق نهم ماه حرام روز يكشنبه : امروز روز خوشى است كه دشمن اهل بيت كشته شد ، و بنا بر مشهور نهم ربيع الاوّل است و به روايت مصباح كفعمى و مصباح متهجّد ، چنانچه آخوند مرحوم نوشتهاند در زاد المعاد . صبحى به حرم رفته ، در مقام ابراهيم نماز كرده ، طواف وداع مجدّد به عمل آورده ، استلام حجر الاسود كرده ، آب زمزم خورده ، به خانه آمده ، بار كرده ، - بفضله - سوار شدم . آنجا كه قافله افتاده ، نزد خانهء شريف مكّه پايين آمدم . بعده ميرزا رضا قلى بار كرده ، دويست قدم رفته ، پايين آمدند . آغا رجب على به مدينه رفته ، از جبل مىروند . شنيدم تمام شب كشيك مىكشيديم .
دزد بسيار بودند . قدرى مزاج بيگم صاحبه قبله سست است . و به بيست و چار و نصف ريال يك الاغ - بفضله - گرفتم .
[ خروج از مكه ]
- بفضله - بيست و هفتم ذى حجّه روز دوشنبه : صبحى بار شروع كردند . روز اول بود . سه ساعت روز بلند شده ، روانه شدند . در راه دزدها بودند . يك دو شخص عقب مانده را برهنه كردند . بعده وقت عصر يكجاى آب بود ، پايين آمدند . به روايتى تولد حضرت امام على نقى - صلوات اللّه عليه - است . شب بسيار بسيار دزد بودند ، به طور دزد عنيزه يك باران « 110 » نبود . باقى همان احوال بود . كسى شب نخوابيد . تمام شب دزد فوجفوج مىآمدند . بسيار چيزها دزدى رفت ، حتى لحاف آغا حسن ؛ و تفنگها باربار سر مىكردند .
هامش
( 110 ) . كذا . شايد : « يك بار امن نبود » .