اين انعام و اكرام نيز بر ذمت همت من همه ساله مستمر و مقرر خواهد بود .
مع القصه هنوز دو جزوى از تصنيف جواب سؤالات مرسوله باقى بود كه ناگاه در نيمهء ماه اول هذه السنهء قوى ئيل كه شهرمحرم الحرام يكهزار و دويست و هشتاد و هشت هجرى [ است ] از دربار معدلتمدار حضرت ظل اللهى تلگراف احضار رسيد و نواب مستطاب معزى اليه را بخطاب
« يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً »
بدار الخلافة - الباهره دعوت فرمودند . چون عود بسدهء سلطنت كه موطن اصلى وى بود تصميم عزم داد اين ضعيف را بخلوت خاص طلب فرمود و به زبان رأفت و مكرمت همى گفت قرب سه سال است كه من مرجع مهام و حكمران كاشانم ، با وصف آنكه توآلت همه كار و محل اعتماد و اعتبار من بودى هرگز مرا بدون احضار ديدار نكردى و بىسؤال فتح باب سخن نكردى و يك سخن از خلوتم بدر نبردى و اگر در امرى مشورت و مفاوضتى رفت بجوهرصدق و كياست بخير خاتمت دلالت كردى ، هرگز از احدى سعايت و شكايت ننمودى و ابدا كسى نزد من بشكايت از تو عارض و دادخواه نشد . افسوس كه وقتى قدرت معلوم شد كه كار از دست و تيراز شست « 1 » رفت و مقصود من [ 365 ر ] در حق تو به عمل نيامد و نتايج خيالات خير من مكتوم و مخمول ماند . ولى اگر حيات باشد و خدا بخواهد باقى عمر ايستادهام بغرامت . اين ضعيف به زبانى شاكر و امتنانى وافر عرض كردم نواب احتشام الملك قرين سلامت و همنشين عزت و جلالت باد ، « گر دست ما تهى است ولى چشم ما پر است » ، در ظل دولت و اقبال شما جز عزت
هامش
( 1 ) - اصل : شصت .