از اعيان و اشراف و تجار و رؤساى اصناف را به تلگرافخانه فرستاد كه ميرزا محمد على خان غفارى براى نظم و نسق ولايات و وصول و ايصال منال ديوانى كفايت مىكند . مع القصه نظر به آنكه تحسب مذهب جبلى و تعصب ملت فطرى مخل و مانع رياست و حكومت مؤدى و سعايت و تفتين مشترى است رفته رفته خاطر مبارك معزى اليه در حق اين ضعيف مشوب و مكدر گشت .
هركسى از ظن خود شد يار من * وز درون من نجست اسرار من
هركه او از همزبانى [ 362 پ ] شد جدا * بىنوا شد گرچه دارد صد نوا
از قضا سر كنگبين صفرا فزود * روغن بادام خشكى مىنمود
از هليله قبض شد اطلاق رفت * آب آتش را مدد شد همچو تفت
بعد از آنكه ايام گرما منقضى شد و هيبت و با سپرى گشت از قرا و بلوك بشهرعود كرده باستدراك شرف حضور تقبيل بساط موفور السرور نمودم . آيات ملال و علامات كلال در خاطر عاطرش نسبت به خود مشاهده كردم . دانستم كار بكام اغيار است با خود گفتم :
آنكه ما را پيش چشمش خار كرد * و انكه آن مه را ز ما بيزار كرد
يا ربش بر كام ناكامى بريز * آنچه در جام من افكار كرد